تبليغاتX
قصه ی غصه های من
قصه ی غصه های من
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  قصه ی 78     سه شنبه پنجم خرداد 1388-13:0-نجوا  

شاید نتونم حس و حال دو روز پیشم و به زبون بیارم .اون وحشتی که بهم دست داد .همه چیز تو یه لحظه اتفاق افتاد ،تو یه چشم به هم زدن !

روز یکشنبه بود .داشتم به عسل صبحونه می دادم یه لحظه اومد تو اتاقش تا از کمدش نمی دونم چی و برداره .من اصلا حواسم بهش نبود و داشتم تلویزیون  نگاه می کردم ، صداش کردم " عسل بیا لقمه تو بخور "که یه دفعه صدای جیغش بلند شد ، هراسون پریدم تو اتاق و دیدم کمد افتاده روش وعسل به طور کامل زیر کمد رفته بود .نفهمیدم چطوری کمد و از روش بردارم .تو اون یه لحظه فقط تو این فکر بودم که دیگه عسلم از دستم رفت .خیلی وحشتناک بود .کمد و که از روش کنار زدم تا دیدم عسل سالمه از ته دل یه نفس راحت کشیدم .نمی دونم چی بود معجزه ،لطف خدا ولی هر چی بود عسل من واز مرگ نجات داده بود .تو اون لحظه تموم تنم می لرزید ،زبونم بند اومده بود .عسل و کشیدم بیرون و تو بغلم گرفتم فقط نگاهش می کردم تا ببینم سالمه یا نه .شکر خدا فقط چهار تا از انگشتاش ضرب دیده بود و سیاه شده بود .یک ساعت فقط گریه می کردم .تصور اون صحنه و این که می تونست چه اتفاق بدی بیفته عذابم می داد .زنگ زدم به اقای همسر و اون سریع خودش و رسوند . احتمال می دادم انگشتاش شکسته باشه ولی با عکسبرداری فقط مشخص شد که ضرب دیدگیه .

برا هرکسی که اتفاق و تعریف کردم گفت برو خدا رو شکر کن که بهت خیلی رحم کرده .نمی دونم اگه اون روز در کمد سپر عسل نشده بود من چه خاکی تو سرم می ریختم .

از اون روز توجهم بهش بیشتر شده  و نسبت به بازیگوشی هاش حساسیت کمتری نشون می دم .این و فهمیدم که اگه بخوام ناشکری کنم خدا می تونه تو یه لحظه همه ی دار و ندارم و بگیره .

به نظرم این حرف دکتره خیلی قشنگ اومد که بچه ها فرشته هایی رو به همراه دارن که لحظه به لحظه مراقبشون هستند وگرنه روزی هزار اتفاق براشون میفتاد.

بازم خدایا شکرت به خاطر این همه لطف و بزرگیت .

الان نوشت :دارم وبگردی می کنم .سرم گرم خوندنه .بوی سوختنی میاد . با خودم میگم اااااااااااااااااا ه ه ه کی باز غذا سوزونده ،بوی گندش خونه رو برداشت.اما انگاری بوش خیلی شدیده .آره مادر بو از آشپزخونه ی خودم بود.
ما ناهار نداریم دیگه


لینک به نوشته  |   
 
  قصه ی 77     شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388-14:23-نجوا  
انکه می گفت : منم بهر تو غمخوارترین

چه دل آزارترین شد٬چه دل آزار ترین


لینک به نوشته  |   
 
  قصه ی 76     پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388-13:14-نجوا  

شیرین ؛دوست جدیدمه .دوست که نه ولی یه مدتی هست که با هم همصحبت شدیم .6ساله که ازدواج کرده و به جای بچه یه سگ و بزرگ می کنه. شیرین تموم حس های مادریش و با اون تخلیه می کنه. اول بار " کی جی " به نظرم با مزه میومد٬ تموم کاراش ،بازیگوشی هاش ،اون جست و خیز کردناش خیلی برام جذاب بود اما وقتی فکر کردم که تو اون خانواده داره نقش یه بچه رو بازی می کنه یه جوری برام غیر قابل تحمل شد .شیرین می گه بچه دوست ندارم وجودش مانع این میشه که من به تفریحاتم برسم ،به خودم و کارایی که دوست دارم ،. این حرفش به نظرم از روی خودخواهی بود.منم گاهی اوقات که به خاطر عسل مجبور بودم بعضی کارها رو کنار بزارم چنین فکرایی به سرم می زد اما حالا به بودنش افتخار می کنم .این که صدام می کنه ،بغلم می کنه و احساساتشو نسبت به من می تونه به زبون بیاره.دیشب شیرین مدام صدا می کرد " کی جی مامان بیا اینجا "و من هر بار پس از شنیدن این حرف حالت تهوع می گرفتم .می گفت :دخترم خسته شده ،دخترم جوراب دوست داره ،دخترم فردا تا ظهر خوابه و من فقط تو دلم به حرفاش می خندیدم .نمی دونم چرا ولی یه مرتبه یاد شیرین جون و بیتا جون افتادم که چقدر برای رسیدن به مادر شدن دارن تلاش می کنند و هر نوع سختی رو تحمل می کنند . در عوض یه نفر دیگه به خاطر خودخواهی ازداشتن این نعمت بزرگ فرار می کنه .شیرین جوری کی جی و بغل می کرد و ناز و نوازشش می کرد که نگو ،جوری از ته دل بوسش می کرد که ادم می موند .درسته که هر حیوونی بودنش یه نوع وابستگی رو به وجود میاره ولی هیچ وقت نمی تونه جای بچه رو برای ادم پر کنه .این مدت خیلی از این منظره ها دیدم که فکر من و این طوری به خودش مشغول کرده ."تامی " هم پسر یکی دیگه از دوستامه .جالبه نه ؟از بچه به خاطر دردسرهاش فرار می کنند و پناه به یه حیوون بی زبون میارن .که مطیع باشه که سر و صدا و شیطنت نداشته باشه عده ای هم هستند که فقط به خاطر این که ادای ادمای متمدن و در بیارن حیوونشون میشه بچشون .نمی دونم چی باید بگم !.دیدن این صحنه ها برام خیلی اموزنده بود .الان از داشتن عسل خیلی احساس رضایت می کنم این که داره بزرگ میشه ،روز به روز چیزای جدید یاد می گیره ٬گاهی حرصم میده و گاهی شادم می کنه حرکاتشم هیچ وقت برام یکنواخت و تکراری نیست .دختر خودمه .از وجود خودم ،هم جنس خودم وقتی صداش می کنم "دخترم، مامان" کسی بر نمی گرده و با تعجب بهش نگاه نمی کنه .من متمدن و با کلاس نیستم .من به داشتن بچه و مادر بودنم افتخار می کنم.


لینک به نوشته  |   
 
  قصه ی 75     یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388-20:21-نجوا  
ای مهربان خدای

گم گشته ام تو بودی و کردم چو دیده باز

دیدم به آسمان و زمین و به بام و در

تابنده نور توست

هر جا ظهور توست

دیدم به هیچ نقطه تهی نیست جای تو

خوش می درخشد از همه سو جلوه های تو

ای مبدا ء وجود!

از کثرت ظهور٬ نهان شدی که کیستی

از هر چه ظاهر است ٬تویی آشکار تر ...مستور نیستی

نزدیک تر زمن به منی ٬دور نیستی

تو آشکاری ٬ من زین میان گمم

کور ار نبیند ٬ این گنه آفتاب نیست

نقص از من است ٬ورنه رخت را حجاب نیست .

" ؟ "


لینک به نوشته  |   
 
  قصه ی 74     شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388-13:19-نجوا  
بعضی وقتا می خندم اما نه از ته دلم

بعضی وقتا هم گریه می کنم اما نه از غم  ِ دلم  

بعضی وقتا ازش متنفر می شم بازم نه از ته دلم

بعضی وقتا هم مثل عاشقا می شم

" فقط بعضی وقتا "

اونم به خاطر دلم

نمی دونم! اصلا خودمم دارم گیج ِ گیج می شم از دست  کارای  این دلم


لینک به نوشته  |   
 
  قصه ی 73     دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388-12:49-نجوا  

صدای زوزه ی باد این سکوتی که تو خونه نشسته رو می شکنه .هوا خیلی بد شده .یه جورایی غیر قابل تحمل !!

.

.

امروز دلم یه کم افتاب می خواد! فقط همین !!!


لینک به نوشته  |   
 
  قصه ی 72     یکشنبه نهم فروردین 1388-20:25-نجوا  

من هم حق دارم

یک اسم ساده نصیبم شود

کسی برایم سیب بیاورد

دمی بخندد ،نگاهم کند

با من سخن بگوید

هر شب  خواب می بینم که اسمانم صاف شده است

عجیب است

من به دنیا نیامده ام که تو از من فرار کنی

من مایلم قدری سکوت کنم

مرا نامی بوده است

که گاه از شنیدن نابهنگامش برمی گردم!

چشم می گردانم در اسمان و زمین

تا تاریخ بودنم را تماشا کنم

من مرده ام و نمی دانم ...

و زندگی همین است

که باشی و تماشا کنی

فرو رفتن ،تاریکی و بعد.......سکون

.

.

گاهی هنوز میمیرم !!!

 


لینک به نوشته  |   
 
  قصه ی 71     یکشنبه هجدهم اسفند 1387-0:5-نجوا  
این روزا زیاد با خودم حرف می زنم

به نظرتون دیوونه شدم ؟؟

شاید!!!

اما فهمیدم هیچ کس جز "من " نمی تونه درکم کنه...

 


لینک به نوشته  |   
 
  قصه ی 70     چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387-15:37-نجوا  
میگم: اینقدر اذیت نکن .این کارا بده٬خوب نیست .

میگه :عجب غلطی کردم به دنیا اومدم .هی نمی خواستم به دنیا بیام ٬من و به دنیا اوردی و بزرگم کردی .من دلم می خواست کوچیک باشم .

من :


لینک به نوشته  |   
 
  قصه ی 69     دوشنبه دوازدهم اسفند 1387-18:4-نجوا  
همیشه همین بودی!

رو به روی من که می نشینی ٬نگاهت از همیشه خسته تر است

و لب هایت از همیشه بسته تر ...

نمی دانم به چه فکر می کنی

اما همیشه تلخ به نظر می اید .

جالب است !باز هم تکرار شدیم

همیشه همین بوده ...


لینک به نوشته  |