|
من و عسل و امرسان
سلام من برگشتم.بابا شرمنده کردین !!!!! من خوبم ٬عسلی خوبه ٬همسری ام خوب و خوش و سلامته. از عسلی نگم که چه بلایی شده .دو لپه من و با حرفاش قورت میده .در ضمن ایشون تو خونه حکم مادر شوهر بنده رو دارند .برای هر کاری باید از ایشون اجازه بگیرم .حق هیچ گونه دستور دادن بهش ام ندارم چون به گفته خانم خانما من شاهزاده نیستم که بخوام دستور بدم !هر وقت شاهزاده شدم و یه تاج گنده رو سرم گذاشتم می تونم به ایشون امر و نهی کنم .واقعا که .... همین دیگه فقط اومدم بگم : من آمدم م م م م
شنبه دهم بهمن 1388 :: 15:32 :: نويسنده : نجوا " توصیف زیبای ملا صدرا "
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان .... اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می اید و به قدر ارزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود ... پدر می شود یتیمان را و مادر برادر می شود محتاجانِ برادری را همسر می شود بی همسر ماندگان را طفل می شود عقیمان را امید می شود ناامیدان را راه می شود گم گشتگان را نور می شود در تاریکی ماندگان را شمشیر می شود رزمندگان را عصا می شود پیران را عشق می شود محتاجان به عشق را خداوند همه چیز می شود همه کس را .... به شرط اعتقاد ٬به شرط پاکی دل ٬به شرط طهارت روح ٬به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دستهایتان را از هر الودگی در بازار .... و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ٬ناراستی ها ٬نامردمی ها ! چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما اواز می خواند ... مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود.... دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 23:37 :: نويسنده : نجوا "من و عسل و پیش دبستانی"
آموزش حرف " س " "س " مثل ــــــــــــــــــــــــــــ پیتسا " س " مثل ـــــــــــــــــــــــــــ مسچد " س " مثل ـــــــــــــــــــــــــــ بستنی لیفی یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 19:15 :: نويسنده : نجوا کاروانیم ای رفیقان ٬خانه سازی بهر چیست ؟
قشنگ بود نوشتم .... سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 :: 19:56 :: نويسنده : نجوا از دیشب تا الان اعصابم به کل به هم ریخته شده .وقتی با یه مشت ادم بی منطق و نفهم سر و کله می زنم وضعیتم بعض این نمیشه .
پنجشنبه نهم مهر 1388 :: 12:58 :: نويسنده : نجوا اینان که می بینی ٬مگسانند گرد شیرینی!!!
دوشنبه سی ام شهریور 1388 :: 10:41 :: نويسنده : نجوا خیلی خوبه ! که یه پست به خاطر ِ تولدت می نویسی بعد منتظر میشی که دوستات بیاند و بهت تبریک بگند یا به خاطر نوع نوشتنت دلداریت بدن بعد میای و می بینی وای چقدر اینجا هم تنهایی !
دیروز بهم تولدم و تبریک گفتن .بچه های کلاس ذوق و شوق برام کردند اما عجیب دلم گرفته بود و امروز گرفته تر از دیروز .نمی دونم چم شده ولی انگار یه مشت حرف تو گلوم گیر کرده که جایی برای خالی کردنش پیدا نمی کنم .شب قدرم حال و هوای قبل و نداشت٬ نتونستم حرفامو درست و حسابی به تو هم بزنم ٬سبک نشدم !
دلتنگ نوشت : حس می کنم دور و برم یکباره خالی شده .... یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 :: 16:47 :: نويسنده : نجوا ۲۷ سال گذشت ......
حس خوبی ندارم .....
شنبه بیست و یکم شهریور 1388 :: 11:58 :: نويسنده : نجوا تازگی ها به این نتیجه رسیدم که خیلی ادم قانعی هستم ٬فهمیدم که خیلی کمتر از سهمم از این زندگی خواستم .حسرت نمی خورم و نخواهم خورد به خاطر نداشته هام ٬حسرت نمی خورم و نخواهم خورد به خاطرکم و کاستی های زندگیم ٬حسرت نمی خورم و نخواهم خورد به خیلی از این ادمای دور و برم .... خوشحالم از این که هنوز چیزای کوچیک می تونه من و خوشحال و راضی کنه ٬خوشحالم از این که یه تغییر کوچولو می تونه همه ی حال و هوای من و عوض کنه٬خوشحالم از این که هنوز خیلی چیزا برام با ارزشند ٬خوشحالم از این که هنوز می تونم قدر خیلی از چیزا رو بدونم ٬خوشحالم از این که خیلی چیزا برام عادی و تکراری نشدند ... گاه گداری غرغری به زبون میارم ٬گله و شکایتی می کنم ٬نارضایتی های زود گذرم و به دیگرون نشون میدم ٬اما از درون راضیم .من ِ درونم با من ِبرونم خیلی با هم فرق دارند .من ِ درونم هیچ وقت نتونسته خودشو به دیگرون نشون بده ٬نتونسته من ِبیرونم و مغلوب کنه٬نتونسته چهره ی واقعی نجوا رو به همه نشون بده .بعضی وقتا من ِبیرون٬ نجوا رو خیلی بد نشون میده ٬خیلی ناسپاس٬خیلی پر توقع اما اونی نیست که من ِ درونم می خواد . فقط می خواستم بگم که من از زندگی ای که دارم راضیم حالا هر طوری که می خواد باشه ٬به هر شکلی که هست ٬شاید به نظر خیلی ها و یا حتی این من ِبیرونم قشنگ نباشه اما من به این نتیجه رسیدم که این زندگی رو دوست دارم با همه ی کمبود هاش ..... سه شنبه هفدهم شهریور 1388 :: 16:29 :: نويسنده : نجوا درباره وبلاگ ![]() یادم باشد فردا حتما ناز گل را بکشم حق به شب بو بدهم و نخندم دیگر به تر ک های دل هر گلدان ! و به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا زندگی شیرین است زندگی باید کرد و بدانم که شبی خواهم رفت و شبی هست که نباشد پس از ان فردایی ! پیوندهای روزانه |
|