خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان ....
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می اید
و به قدر ارزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود ...
پدر می شود یتیمان را و مادر
برادر می شود محتاجانِ برادری را
همسر می شود بی همسر ماندگان را
طفل می شود عقیمان را
امید می شود ناامیدان را
راه می شود گم گشتگان را
نور می شود در تاریکی ماندگان را
شمشیر می شود رزمندگان را
عصا می شود پیران را
عشق می شود محتاجان به عشق را
خداوند همه چیز می شود همه کس را ....
به شرط اعتقاد ٬به شرط پاکی دل ٬به شرط طهارت روح ٬به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر الودگی در بازار ....
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ٬ناراستی ها ٬نامردمی ها !
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما اواز می خواند ...
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود....
آموزش حرف " س "
"س " مثل ــــــــــــــــــــــــــــ پیتسا
" س " مثل ـــــــــــــــــــــــــــ مسچد
" س " مثل ـــــــــــــــــــــــــــ بستنی لیفی
قشنگ بود نوشتم ....
خیلی خوبه ! که یه پست به خاطر ِ تولدت می نویسی بعد منتظر میشی که دوستات بیاند و بهت تبریک بگند یا به خاطر نوع نوشتنت دلداریت بدن بعد میای و می بینی وای چقدر اینجا هم تنهایی !
دیروز بهم تولدم و تبریک گفتن .بچه های کلاس ذوق و شوق برام کردند اما عجیب دلم گرفته بود و امروز گرفته تر از دیروز .نمی دونم چم شده ولی انگار یه مشت حرف تو گلوم گیر کرده که جایی برای خالی کردنش پیدا نمی کنم .شب قدرم حال و هوای قبل و نداشت٬ نتونستم حرفامو درست و حسابی به تو هم بزنم ٬سبک نشدم !
دلتنگ نوشت : حس می کنم دور و برم یکباره خالی شده ....
حس خوبی ندارم .....

تازگی ها به این نتیجه رسیدم که خیلی ادم قانعی هستم ٬فهمیدم که خیلی کمتر از سهمم از این زندگی خواستم .حسرت نمی خورم و نخواهم خورد به خاطر نداشته هام ٬حسرت نمی خورم و نخواهم خورد به خاطرکم و کاستی های زندگیم ٬حسرت نمی خورم و نخواهم خورد به خیلی از این ادمای دور و برم ....
خوشحالم از این که هنوز چیزای کوچیک می تونه من و خوشحال و راضی کنه ٬خوشحالم از این که یه تغییر کوچولو می تونه همه ی حال و هوای من و عوض کنه٬خوشحالم از این که هنوز خیلی چیزا برام با ارزشند ٬خوشحالم از این که هنوز می تونم قدر خیلی از چیزا رو بدونم ٬خوشحالم از این که خیلی چیزا برام عادی و تکراری نشدند ...
گاه گداری غرغری به زبون میارم ٬گله و شکایتی می کنم ٬نارضایتی های زود گذرم و به دیگرون نشون میدم ٬اما از درون راضیم .من ِ درونم با من ِبرونم خیلی با هم فرق دارند .من ِ درونم هیچ وقت نتونسته خودشو به دیگرون نشون بده ٬نتونسته من ِبیرونم و مغلوب کنه٬نتونسته چهره ی واقعی نجوا رو به همه نشون بده .بعضی وقتا من ِبیرون٬ نجوا رو خیلی بد نشون میده ٬خیلی ناسپاس٬خیلی پر توقع اما اونی نیست که من ِ درونم می خواد .
فقط می خواستم بگم که من از زندگی ای که دارم راضیم حالا هر طوری که می خواد باشه ٬به هر شکلی که هست ٬شاید به نظر خیلی ها و یا حتی این من ِبیرونم قشنگ نباشه اما من به این نتیجه رسیدم که این زندگی رو دوست دارم با همه ی کمبود هاش .....
بی خدا باش و هر چه خواهی کن
پی نوشت : از دیشب تا الان ورد زبونم شده . کاش حداقل ملکه ذهنم بشه و بتونم پادشاهی کنم نه فقط در حد یک شعار مدام به زبون بیارم !
تا چشم به هم زدیم تابستونم مثل برق و باد اومد و رفت .الان که نگاه میکنم می بینم هیچی از تیر و مرداد نفهمیدم .این ۵ روزی هم که از شهریور رد شده بدتر .دو روز پیش سالگرد ازدواجمون بود .این روزه ها هم که حسابی رمق همه رو گرفته بود و هیچ کس جز خودم یادش نبود. پس همین جا با دو روز تاخیر سالگرد ازدواجم و به خودم تبریک میگم .وضع و اوضاع زندگیم نسبت به پارسال بهتر شده و همین جای شکر و داره پس بی خیال تبریک و جشن و کادو .اگر چه یه کو چولو دلخور شدم اما بی خیال ....
یه دونه ابجی ما هم چند روزی هست که نامزد کرده .نمی دونم چرا ولی زیاد من از این قضیه خوشحال نیستم .البته دلیلشم فقط به خاطر خودخواهی های خودم ِ.آخه برای منی که دوستای درست و حسابی ندارم شده بود یه دوست ٬که حرفامو بهش بزنم ٬بگیم ٬بخندیم ٬با هم بیرون بریم و خوش بگذرونیم اما حالا مثل بچه ها فکر می کنم اونا ازم گرفتن .درسته که زود به زود همدیگر و نمی دیدیم ولی خب همون یه روز دو روز در هفته هم خودش کلیا بود .این که بعضی وقتا چهار تایی ٬من و عسل و همسری و اون با هم می رفتیم خرید ٬گاه گداری که از راه دانشگاه میومد خونمون یا شب و اینجا می خوابید حالا فکر می کنم همه ی اینا تموم شد . لحظه های اون متعلق به دیگری شده که شاید اون دوست نداشته باشه اون و با کس دیگه ای غیر از خودش سهیم بشه .الان که اینا رو نوشتم یه هو یاد حرفای صمیمی ترین دوستم افتادم که بعد از نامزدی من بهم می زد و منم بهش می گفتم :نه تو اشتباه فکر می کنی این طوری نیست که ادم به خاطر یه نفر همه رو فراموش کنه و بعد هر چه گذشت ما از هم فاصله گرفتیم و گرفتیم و گرفتیم تا شدیم مثل دو تا غریبه .شاید حرفای من برا خیلی ها مسخره به نظر بیاد یا حتی برا تو ابجی رها که میای اینجا رو می خونی اما تقصیر من نیست که اینا رو میگم این دل ِ لامصب زیادی حساس ِ(لاتی شد نه؟
) اما از همه اینا گذشته از این که می بینم مردی رو انتخاب کردی که می تونه تو رو به ارزوهات برسونه و خوشبختت کنه خوشحالم .
دیگه این روزا انگار کسی حال و حوصله ی نوشتن و سر زدن به این و اون و نداره .همه معلوم نیست سر گرم یا سر در گم چی هستند .