تبليغاتX
من و عسل و امرسان

من و عسل و امرسان

129

زیر نویس برنامه های تلویزیون :

به خانه بر می گردیم " زنده "         ۱۶:۴۰

عسل : مامان یعنی باید زنده به خونه بر گردیم ؟

من:

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 11:23  توسط نجوا  | 

128

دخملی: مامان چرا خواب و استثنایی می نویسیم ؟

من : نمی دونم !

دخملی : مامان نکنه تو هم سر کلاس شیطونی می کردی که این چیزا رو هنوز یاد نگرفتی؟

من :

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 22:41  توسط نجوا  | 

127

عسل :مامان

من : بله ؟

عسل : این خانوم "ت ی م و ر ی " هم خیلی شکمو هااااا

من : چرا؟

عسل : آخه تو مدرسه دو تا شیر می خوره ٬یکی تو کلاس یکی تو دفتر ٬ دیدی چقدر چاق شده ؟؟؟!!!

من: ای بابا تو چی کار به این کارا داری؟

عسل :آخه داره چاق میشه

من :

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 18:43  توسط نجوا  | 

سرودی برای زنده ها

 سپیده دم

بادی از سمت دریا برخاست

وگفت :

ای مه ها ٬جایی برای من باز کنید

کشتی ها را درود گفت و فریاد زد :

ای دریا نوردان !

بادبان ها را برافزازید

شب به پایان رسید

فریاد زنان برخشکی روان گشت

بیدار شوید روز  فرارسید

به جنگل  گفت :

هان ! بیرق برگهای خود را برافراز

خود را بر بال فرو بسته ی مرغ بیشه زد

وگفت :

ای مرغ بیدار شو و نغمه اغاز کن

برمزارع وزید :

ای خروس سحری  !

شیپور خود را بنواز :

روز نزدیک است

باگندم زارها نجوا کرد

خم شوید و به صبح که در راه است تعظیم کنید

درون برج ناقوس بانگ زد :

بیدار شو ای ناقوس٬ساعت را اعلام کن

با اندوه ازصحن قبرستان گذشت

هنوز نه! شما اسوده بیارامید                                             *** هنری لانگ فلو ***

          

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 18:4  توسط نجوا  | 

126

در این سرای بی کسی ٬کسی به در نمی زند...

بابا دلمون گرفت

کلن دیگه خبری از هیچ کس نیست

معلوم هست شماها کجایید؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 11:54  توسط نجوا  | 

125


نازم آن آموزگاري را که در يک نصف روز

دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادي نويسد بر زمين

بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 13:8  توسط نجوا  | 

124

دخترم  نقاشی ای بکش که صدای اول آن " اِ" باشد


عسل : مامان فک کن ببین چی صدای اِ میده
من : دخترم خودت باید فکر کنی و بگی نه من
عسل: من یادم نمیاد تو بگو
من : نه قشنگ فکر کن یادت میاد
عسل : اِ اِ اِ چی طور اون موقع که بابا اومد خواستگاریت می تونستی فک کنی الان نمی تونی؟
من : وا این چه ربطی داره ،تو از کجا می دونی من فک کردم
عسل : اگه فک نکرده بودی که با بابا عروسی نمی کردی
من:
عسل : آهان فهمیدم م م م ،یه عروس داماد می کشم
من :خب کجای این اِ داره ؟
عسل : کنارش بنویس عشق ،مگه عشق اِ نداره ؟نگا کن  اِ اِ اِ ش ش ق
من :

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 13:54  توسط نجوا  | 

123

هرگز در دسترس نبودی

چه آن روزها که دست ما را می گرفتی

و تا نیمه های اسمان می بردی

چه این روزها که دست از تو شسته ایم و

 نشسته ایم و...

 این خاک لعنتی

 آنتن نمی دهد.

 " حمید رضا شکارسری "

 

 بازم یه کوچولو دلم گرفته ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 11:28  توسط نجوا  | 

122

ديروز روز شكوفه ها بود و امروزم روز اول مدرسه ها .ديروز وقتي   دختر كوچولوي من لباساي مدرسه اش و پوشيد وقتي صورت خوشگلش و تو مقنعه ديدم احساس كردم چقدر بزرگ  و خانم شده .اصلن باورم نمي شد به اين سرعت به سن مدرسه رفتن رسيده باشه .يه حس عجيب  داشتم .هم خوشحال بودم  هم دلشوره سراسر وجودم و گرفته بود .نمي دونم ولي يه حس وصف نشدني اي داشتم .وقتي دخترم و تو لباس مدرسه مي ديدم ،وقتي توي صف ايستاده بود ،وقتي كه داشت مي رفت سر كلاس....يه تجربه ي قشنگي بود .درست مثل اون وقتي كه به دنيا اومده بود و من هي دوست داشتم كه  نگاهش كنم ...

امروز تو راه مدرسه عسلی می گفت : مامان من اگه امسال کلاس اول و تموم کنم سال بعد باید کنکور بدم ؟

خندم گرفت .گفتم مامان جون کو تا کنکور باید حالا ها حالاها درس بخونی تا بعد نوبت کنکور بشه .

بعد عسل گفت ولی من دوست دارم زود کنکور بدم .

بابایی هم نصیحتش می کرد که آره دخترم باید سعی کنی که خوب درس بخونی تا نمره های خوب بگیری .عسل خانومم در جواب بابا فرمودند : من باهوشم نمره های خوب می گیرم .بابا گفت از کجا فهمیدی باهوشی؟

عسل گفت : مگه یادت نیست خاله منیژه تو پیش دبستانی می گفت عسل زرنگ و باهوش همه چیز و زود یاد می گیره مشکلی نیست  تو درسامم نمره ی خوب می گیرم‌‌( افرين  به اين اعتماد به نفس)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 15:36  توسط نجوا  | 

121

الان شدم یه گوله ی اتیش .اونقدر بغض دارم که با هر تلنگر کوچیکی بغضم می شکنه و اشکم جاری میشه .

یه دنیا دلم گرفته .خدایا فقط تو می تونی کمکم کنی و مرهم زخمم بشی .فقط تو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 14:11  توسط نجوا  | 

120

عسل : مامان


من : بله


عسل : وقتی من بزرگ بشم تو پیر میشی و می میری؟


من : نمی دونم ، شاید


عسل : اگه بمیری حیف میشه


من :اخه چرا؟


عسل : اخه می خواستم وقتی بزرگ شدم و گوشی خریدم اون بازی و از رو گوشیت بفرستم رو گوشی خودم


من :

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 1:13  توسط نجوا  | 

119

نمی دونم 16 ساله بودم یا 17 ساله .یه دوران خاصی داشتم . یه جورایی از بعضی کارام خیلی  خوشم میومد .از خود متشکر نبودما ولی بعضی از اخلاقام و خیلی دوست داشتم .یعنی به نظرم به خوب نزدیک بودم.

حالا من عوض شدم ،یه ادم دیگه ،با طرز تفکر متفاوت . می دونم دیگه اون روزا تکرار نمی شن  فقط دلم می خواد یه کم ، یه کوچولو ، یه ریزه مثل اون روزا باشم ، پاک و بی ریا....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 22:22  توسط نجوا  | 

118

پارسال " حال هیچ کس دست خودش نبود"

امسالم " بین همه فاصله " افتاده

بعدش و خدا به خیر بگذرونه !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:39  توسط نجوا  | 

 

امین حبیبی

افسردگی

آرشیو کد آهنگ

دانلود همین آهنگ