تبليغاتX
Lilypie من و عسل و امرسان

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی ست
حلقه ی زندگی است
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت دریغا که مرا
باز در معنی ان شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ٬هدر
زن پریشان شدو نالید که وای!
وای این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است

همیشه عاشق شعرای فروغم ولی این یکیش به نظرم محشره .واقعا هم همینطوره شاید از خیلی لحاظ من ازادی داشته باشم اما از خیلی لحاظم محدود شدم .....نمی دونم بازم امشب همون دلتنگی همیشگی سراغم اومده .امروز اقای همسر زیر قولی که بهم داده بود زد .دلم شکست ..دلم نمی خواد باهام این طوری رفتار کنه .اقای همسر و عسل خوابند منم غرق در افکار خودم .یعنی زندگی من به کجا می رسه ؟نمی دونم !!!
تا بعد.................

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:36  توسط نجوا  | 

امروز زیادی دارم احساس تنهایی می کنم .خیلی سخته وقتی که دیده نشی .من تو زندگیم یه ریزه توجه می خواستم که هیچ وقت اقای همسر این توجه رو به من نداشت.من هر کاری که خودم دلم می خواد و می کنم .هررنگ لباسی که دوست دارم می پوشم هرمدل مویی که دلم می خواد و می زنم .حسرت این به دلم موند که بهم بگه من این رنگ و دوست دارم بپوش .این مدل ارایش و دوست دارم بکن .این کارت بده نکن. شاید به نظر خیلی ها حرفای من مسخره بیاد اما من دنبال یه کم تعصب می گردم .می دونی وقتی که کسی بهت بگه این کارو بکن این کارو نکن یعنی بهت توجه داره .یعنی براش مهمی ولی من این طوری حس می کنم بودنم یعنی هیچ .گفتم که من ادم حساسیم این رفتارا برام مهمه .من اگه به اقای همسر بگم یه هفته می خوام خونه مامانم بمونم میگه باشه بمون .ولی من این و دوست ندارم دلم می خواد بگه نه .من هر جایی دلم بخواد تا هر وقت که دلم خواست می تونم برم .ولی من هیچ وقت از این رفتار سو ءاستفاده نکردم بر عکس بیشتر خونه نشین شدم .نمی دونم چرا اقای همسر این مدلیه شاید رفتارش بر گرده به تربیت خانواگیش.از مردای غیرتی خوشم میاد .دیروز با هم بحثمون شد .از صبح که بیدار شد انگاری از دنده ی چپ پا شده بود با خودش در گیری داشت .خوب این وسط گناه من چیه که به خاطر نمی دونم شاید خواب نما شدنش روز تعطیلم خراب بشه .همیشه منتظر یه روز تعطیل می مونم که یه کمی بیشتر با هم باشیم اما تعطیلی ما به کل کل و بحث میگذره سر همین مسائلی که گفتم .وقتی خونه است یا تلویزیون یا موبایل منم که کشکم این وسط .فقط خانم شام بیار٬ناهار ٬چایی ٬لباس اتو زدی بابا مگه من کلفتم. شایدتنها صبحت ما با هم سر همین مسائل باشه .خیلی خسته کننده است .من دوران مجردی خواستگارای زیادی داشتم .چند تا هم کشته مرده ی درست و حسابی ولی هیچ وقت ازشون خوشم نیومد .حالا هم یه زندگی ای رو تحمل کنم که توش یه ذره عشقم پیدا نمی کنی .خیلی سعی کردم که اقای همسر و متوجه خودم کنم ولی اون میگه عشق و که نباید به زبون اورد من تو رو تو دلم دوست دارم ....ولی رفتاراش این و نشون نمی ده .عشق و باید نشون داد باید گفت .باید فریاد زد ولی افسوس ......نمی دونم ولی امروز یه بغض دارم دلم میخواد بترکه ولی باید نگهش دارم .امروز اقای همسر زود میاد باید برم سر ناهارم ...امروزم باید گذروند.

تا بعد...............................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:26  توسط نجوا  | 

سلام
تا حالا شده حس کنید با این که همه دور و برتونن بازم تنها هستید .می دونم براتون اتفاق افتاده .این حس همیشه با من هست .تو خونه ی خودم خیلی احساس تنهایی می کنم .حس می کنم دیده نمیشم ،حس می کنم برای گفتن حرفام گوشی برای شنیدن نیست .نمی دونم شاید اقای همسر من و درک نمی کنه .همیشه میگه اوهههههه کو تا تو بزرگ بشی .اون خیلی تو کارا و رفتارش جدیه اما من .....
از این روزمرگیه زندگی خسته شدم .اقای همسر 7از خونه میره بیرون .صبحانه رو اداره می خوره در نتیجه من و عسلم صبح برا صبحونه تنها می مونیم .ناهارم به همین منوال .می مونه یه شام که اونم بیشتر اوقات من تو رژیمم .این ازوضعیته  غذا خوردنمون که با هم نیستیم  .اقای همسر 6،6:5 از سر کار میاد خسته ،کوفته که اصلا حوصله نق و نوق من و نداره بعدم خدا بیامرزه پدر اون وکه این تلویزیون و موبایل و اختراع کرد چشم تو چشم تلویزیون وموبایل میندازه بعدم که خسته است و لالا .من و عسلم که از بس اوقات فراغتمون زیاده و همه اش لالا می کنیم شب دیگه خواب به چشممون نمیاد به همین دلیلم شب زنده داریامون شروع میشه .
عسل یه مدتی مهد می رفت اما انگاری خسته شد و دیگه تصمیم گرفته تو خونه بمونه وتنهایی من و با داد و بیدادش پر کنه .نمی دونم چرا از وقتی بچه دار شدم حس خیلی کارا رو از دست دادم حوصله ی کلاس رفتن و مدام دکوراسیون خونه رو تغییر دادن و خیلی کارا ی دیگه رو از دست دادم .یه ریزم فکر کنم منزوی شدم چون بیشتر دوست دارم تو لاک تنهایی خودم فرو برم و فکر کنم .وقتی عسل میاد و افکارم و به هم میریزه مثل یه سگ هار میشم یه داد می زنم طفلک 100متر می پره بالا اما یه ریزه ام ازم حساب نمی بره .خیلی بده بچه ی ادم ازش حساب نبره حالا می فهمم مامانم از دستم چی می کشیده .........من هیچ وقت مامان خوبی برای عسل نمیشم با این که تو خونه خیلی اذیت می کنه ولی اگه نیم ساعت نبینمش دیونه میشم .

تا بعد..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:29  توسط نجوا  | 

سلام

اینجا رو انتخاب کردم تا حرفایی که رو دلم سنگینی می کنه رو راحت بزنم .حرفایی که هیچ وقت نتونستم با کسی بزنم و همیشه پشت یه هاله می مونه.

اسمم فرقی نمی کنه چیه .۲۶سالمه .یه دختره ۴ ساله دارم که فردا تولدشه الهی براش بمیرم  فکر نمی کنم هیچ وقت در حقش مادری کرده باشم چون هنوز باور نکردم که داخل یه زندگی مشترک شدم .هنوز تو دنیای پر شر و شوره گذشته غرقم .با اینکه  مادر شدم ولی با تموم بچه های فامیل سر و کله می زنم وقتی مهمونی میریم همه چیز یادم میره تموم غم و غصه هام .با صدای بلند می خندم و شادی و سر و صدا ـ البته تو جمع خودمونی ها ـ .ولی تو خونه ی خودمون یه کوه غصه ام .چند سالی میشه ازدواج کردم .با کسی که فکر نمی کنم هیچ وقت دوسم داشته .نمی دونم چطوری شد که ما به عقد هم در اومدیم .اوایل این حس و زیاد نداشتم اما هر چی رو به جلو رفتیم فاصله ی من و شوهرم هم زیاد شد .ازدواج ما سنتی بود یعنی من وهمسرم همدیگر و شب خواستگاری دیدیم و بعد از چند جلسه بحث و گفتگو به عقد هم در اومدیم .خانواده ی همسرم از فامیلای دور بابا بودن و بابا به پاک بودن اون اعتقاد داشت و می گفت بهتر از پسرای الاف این دور و زمونه است .با کمی صحبت و رفت و امد  شیفته ی متانتش شدم وبعدم دیگه همه چیز تموم شد .من یه ادم احساساتی اهل شعر و شاعری ٬رمانتیک و فوق العاده حساس بودم .من به دنبال عشق می گشتم کسی که دوسش داشته باشم یه هم صحبت یه همدم یه تکیه گاه اما بعد از چند سال هنوز فکر می کنم به اون چیزی که می خواستم هنوز نرسیدم ..........

قصه ی زندگیمو که تعریف کنم خودتون قضاوت می کنید

تا بعد......... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:51  توسط نجوا  |