بر خلاف انتظارم اتفاق خواستی نیفتاد .من خوبم ٬عسل خوبه ٬اقای همسرم فعلا خوبه .اما نمی دونم چرا این دلهره ی لعنتی همیشه باهامه .همیشه یه ترس تو وجودم هست .ترس از چی نمی دونم ولی همیشه از اینده می ترسم .حس می کنم شاید اتفاق بدی قراره بیفته .با حس روان شناسی و دکتریه خودم حدس می زنم شاید دچار افسر دگی شدم.درمونشم خودم بلدم ولی نمی دونم چرا بهش عمل نمی کنم بیشتر دارم بهشون پر و بال می دم .دلم می خواد بیشتر گریه کنم .سر هر چیز کوچیکی بغض می کنم .نمی دونم درست مثل دختر بچه های لوس شدم .واقعا نمی دونم چرا این طوری شدم .کاش این ترس ٬این استرس از وجودم دور بشه .
پ ن ۱:می بینید تو رو خدا کار دنیا بر عکس شده .باید برا ۵دقیقه پای کامپیوتر نشستن التماس عسل و بکنم .تا چند وقت پیش تلویزیون بود که اختیارش و نداشتم و مجبور شدیم تا یه تلویزیون برای عسل بگیریم تا منم بتونم برنامه هامو ببینم حالا اون رفته کنارو کامپیوتر یاد گرفته و برای من با ابجیم سی دی بازی رد و بدل می کنند با این وضع واوضاع باید فکر یه سیستم دیگه برا خودم باشم .
پ ن ۲:آخه به منم می گن مادر که نمی تونم جلوی یه بچه فسقلی و بگیرم .نه دیگه.از بچه های لوس و خود رای بدم میومد درست عسل این مدلی شده .شاید مشکل منم .که حتما هستم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:31 توسط نجوا
|
نمی دونم چرا این طوریه .همیشه وقتی اوضاع داره روال عادیش و طی می کنه ،همیشه وقتی که یه ارامش نسبی بر من حکمفرما میشه یه اتفاقی میفته و همه چیز و خراب می کنه اتفاقی که شاید چیزه مهمی نباشه ولی اقای همسر نمی دونم چرا نسبت به این مسائل کوچیک از خودش عکس العمل نشون میده .گاهی با خودم فکر می کنم شاید اون نمی تونه خنده های من و ببینه دلش می خواد یه جورایی به هم ریختم کنه .این چند روز خیلی خوب بود پر از شور و هیجان .مهمونی و گردش تقریبا همه چیز خوب بود اما نمی دونم چرا تا پامون دم در خونه رسید اقای همسر شروع کرد به بد اخلاقی سر مسائل پوچ .من تموم نقطه ضعفامو دستش دادم و اون همیشه برای خراب کردنه حال و احوال من از اونا استفاده می کنه .....عادته بده من اینه که همیشه هر وقت کاری می کنم که می دونم درست نبوده بهش اعتراف می کنم و اون از این رفتار سو استفاده می کنه و میگه دیدی خودتم اعتراف کردی در حالی که من اون رفتارم عکس العملی بوده در مقابل رفتار اون٬ ولی اون هیچ وقت به کارایی که انجام میده هرچند هم اشتباه بوده ولی هیچ وقت اشتباهاتشو قبول نمی کنه .پا تو یه کفش می کنه که نه همه ی کارای من درسته .می دونم خیلی وقتا هم خودش می دونسته کاراش بد بوده ولی غرورش اجازه ی اعتراف و بهش نمی ده .این موقع ها کم میارم٬ دیگه از زندگی کردن خسته میشم .از بودنم از همه چیز. دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه ی زندگی پیدا نمی کنم .نمی دونم چی کار باید بکنم .انگاری اون از جنگ و دعوا خوشش میاد .انگاری با ارامش تو زندگی مشکل داره .خیلی وقتا این و دیدم .منتظرم عصر بیاد خونه و عکس العمل امروزش و ببینم ....
تا بعد.............................
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:55 توسط نجوا
|
کاش فقط اندازه ی یه سر سوزن ٬فقط یه سر سوزن برای حرفام ٬خواسته هام ٬نظرم ارزش قائل بودی.........کاش!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:33 توسط نجوا
|
با تو درد می کشم
با تو می میرم
با تو که دردهایت از جنس دیگریست
حتی مرا در خواب دردهایت هم نمی بینی
حتی به خواب دردهایم نمی ایی
در تمام طول شب پنجره باز مانده بود
کوچه را که باز می کردی
روز روشنی تو را می جست
چشم هایم در تمام طول شب
به حسرت روزهای رفته خیره بود
اشک هایم ترا گریه می کردند
قلبم از فرط خاطره ها می سوخت
وقتی که دریافتم
تمام با تو بودن در بی تو بودن نشسته بود
اما حقیقتی ست
ما مقصر نبوده ایم
تو را که قرن ها پیش متولد شده بودی
و من که قرن ها پیش مرده بودم
چه کسی در دفتر خاطراتت ما را در کنار هم ثبت کرده بود ؟!!
هیچ کس باور نکرد که ما از جنس دیگریم
برایمان تبریک هم گفتند
که توانسته ایم
شب در کنار هم به خواب های جدا گانه بیندیشیم
شب دوباره در راه است .....
من کولی آواره ی دیار دردم !!!!!
"؟"
پ ن :بازم دلتنگی اومده سراغم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:56 توسط نجوا
|
این مدت دوباره دارم تو بی خیالی به سر می برم یعنی نسبت به مسائل دور و برم بی خیال شدم .این حالتم و خیلی دوست دارم این که زیاد حساس نیستم به این که ببینم اقای همسر چه رفتاری از خودش نشون داده ٬ این که عسل شیطنت های کودکانه شو می کنه ٬این که هر مسئله ی کوچکی زجرم نمی ده خلاصه خیلی خوبه ادم بی خیال باشه .اما می دونم چند روز بیشتر دوام نداره دوباره یه مدت که بگذره همون ادم قبلی میشم .دست خودم نیست .هرزگاهی خودم و پرت می کنم اما چیزی نمی گذره که دوباره نسبت به هر مسئله ی کوچکی حساس میشم .ولی این مدت خیلی از نظر روحی اروم بودم البته اروم که چه عرض کنم وقتی بی خیال میشم زیادی بچه بازی از خودم در میارم . الکی خوش میشم ٬می خندم ٬حرف می زنم وبا عسل بازی می کنم بازی های بچگی هام .بازیهایی که توش شور و هیجان داره و کلی با هم می خندیم .خلاصه این مدت دوباره خواستم زندگی رو بر وفق مرادم کنم تا چه مدت تو این حال و هوا به سر می برم .....نمی دونم !!!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:27 توسط نجوا
|
امروز داشتم به روزهای رفته ی زندگیم فکر می کردم .روزهایی که می تونستند برام از خودشون یه خاطره ی شیرین به جا بذارند اما با حسرت دارم بهشون نگاه می کنم لحظه هایی که قرار بود ما با هم بسازیم اما من روزهای خودمو ساختم و تو روزهای خودتو . لحظه هایی که من و تو رو در کنار هم خیلی کم رنگ نشون میده .راستش و بگم تو هم داری کم کم از جلوی چشم من محو میشی هستی ولی انگار منم دیگه نمی بینمت .فاصله ی بین من و تو چقدر نزدیک به هم و از هم دوره .شدیم درست عین تابلو هایی که به دیوارمون اویزون کردیم سر جاشون هستند ولی دیگه دیده نمیشن .گاه گداری چشممون بهشون می خوره و بی توجه سرمون و بر میگردونیم .راستی تا کجا باید این طوری جلو بریم .تا کی من باید من باشم و تو ٬تو .تا کی باید این فاصله رو تحمل کرد .یعنی ادما اینقدر زود برا ی هم تکراری میشن .یعنی همه این طور زندگی می کنند ؟اره بابا همه این طور زندگی می کنند اتیش عشق وقتی روشنه که دو نفر از هم دورند به وصال نرسیدند وقتی به هم برسند خاموش میشه ...اره این طوریه مگه نه ؟ولی من می خواستم عشق و بعد از به هم رسیدن شعله ور کنم!! روشن نشده خاموش شد .درست مثل چوب کبریت که سریع شعله میکشه و به خاموشی میرسه این روزا زیاد دلم می خواد با کسی حرف بزنم .هنوزم مثل قدیم دفتر خاطراتم بهترین همدمم با این که تو هم هستی ولی وقتی گوشت با من نیست دلت با من نیست حرف زدن چه فایده ای داره ؟؟می نویسم تا کمی سبک بشم .دیروزم بد اخلاق بودی اما وقتی دوستت زنگ زد اون خنده هات اون خوش اخلاقیت من و زجر داد.....خنده هات فقط برای من حرومه ؟
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:48 توسط نجوا
|