دیشب خونه ی یکی از فامیلای دورم مهمون بودیم .این ازاون مهمونی هایی بود که زیاد حس رفتنشو نداشتم اما به خاطر احترام به بابام و نظر اقای همسر مجبور شدم که برم .کوچیک که بودم زیاد با بابا اینا خونشون می رفتیم .یه حاج اقا و حا ج خانوم مهربون .نمی دونم چرا با اینکه نسبت خویشاوندیمون باهم زیاد بود ولی ما رو زیاد دوست داشتند .اخه اونا فقط یه پسر داشتن و ما هم کوچیک بودیم هممونم دوست داشتنی و تو دل برو
.زیاد اهل مسافرت بودند و همیشه هر جا می رفتند کلی سوغاتی های خوشگل برای ما میاوردند .بچه که بودم خیلی دوسشون داشتم .اما بزرگ تر که شدم کمتر با مامان اینا می رفتم خونشون و دیر به دیر می دیدمشون .الانم یه چند سالی میشد که ندیده بودمشون .اما انگاری برای رفتن به اونجا تنبلیم میومد .وقتی رسیدیم اونجا و دیدمشون حس کردم وای چقدر دلم براشون تنگ شده بود و تو دلم از این که اومدم کلی احساس رضایت کردم
.جالب بود برام حاج خانوم از مامانم سراغ من و می گرفت در حالی که من کنار دستش ایستاده بودم .کلی تعجب کردم
!!!.با خودم گفتم وای خدایا یعنی من این همه تغییر کردم که من و نشناخت همون موقع بود که بازم اون حس بالا رفتن سن وپیر شدن و...زد به سرم و کلی دپرس شدم
. اما تا گفت :فکر کردم ایشون عروس خانومتون هستند به حالت عادی برگشتم .......
یه چیزه جالب تر !!!عسل یه مدتی بود می گفت :مامان اقا جونه من کو ؟منم می گفتم بابایی اقا جونه توست .اونم می گفت نه !بابایی ریش سفید نداره ،عصا هم نداره . بابای اقای همسرم که فوت شده(خدا رحمتشون کنه) .عکس اونم نشون دادم گفت : نه !اینم ریش سفید نداره .نمی دونم این فلسفه ی ریش سفید داشتن از کجا توی ذهنش اومده بود .(اخه اقا جون سلیمونم که ریش سفید نداره ).خلاصه تا این که دیشب با دیدن حاج اقا کلی ذوق کرد و گفت مامان این اقا جونه منه .هم ریش سفید داره ،هم عصا .تا اون موقعی که اونجا بودیم مدام ذوق اقا جونشو می کرد .الان خیلی خیلی خوشحالم از این که به این مهمونی رفتم .اصلا این فکر و نمی کردم که با دیدنشون این قدر روحیه بگیرم .حالا قراره یه شب اقا جونه جدید عسل و دعوت کنیم .
تا بعد..................................................
آدم بعضی وقتا می مونه با این تبلیغات تلویزیون چی کار باید بکنه .من زیاد اهل خریدن تنقلاتی مثل پفک و چیپس و ....برا عسل نیستم اما هر از گاهی به خاطر اصراری که می کنه می خرم .دیروز یه چی توز براش خریدم بعد از این که خورد گیر داده چرا رو لباسم تلویزیون نیومده .هر چی میگم مامان اون الکیه،انگار نه انگار .مدام می گفت اون اقاهه پفک خورد رو لباسش تلویزیون اومد چرا مال من این طوری نشد!!!!!!
دو سه روزم هست که به طور فجیع وسواس شده به طوری که فقط کار من و خودش بشور و بساب شده .جرات ندارم دست به چیزی بزنم حتما باید دستامو با صابون بشورم ،دستم بوی صابون بده تا اجازه بهم بده تا یا دست به وسیله هاش بزنم یا این که بغلش کنم .دیروز به حرفش گوش ندادم اونقدر گریه کرد که به سکسکه افتاد .بعدم رفتم بغلش کنم چون دستم بهش خورد رفت تو دستشویی و از بالا تا پایینشو با شیلنگ شست .مامانم میگه چون زیادنسبت به نظافتش حساس بودی این طوری شده .فعلا که فکر یه مشاور هستم چون واقعا نمی دونم باهاش چی کار کنم .وای اگه وسواسی بشه که من بیچاره میشم .
تا بعد.............................................
نمی دونم این عادته یا عشق !
نمی دونم چی کار کنم با تو
نمی دونم چی کار کنم با عشق
تو با منی اما نه از دیروز
تو با منی اما نه تا فردا
تو با منی اما نه با این من !!!!
کنارمی ٬ازم چقدر دوری
کنارتم ٬اما چقدر نزدیک
تو آشنا غریبه ای انگار
ستاره ای اما چقدر تاریک
طلوع هر دوست دارم با من
غروب عاشقانه ها با تو
یکی میون جاده ها گم شد
نمی دونم که اون منم یا تو !!!!!
"؟"
امروز تولدمه .اومدم امروز و به خودم تبریک بگم .تا الان که فقط 2تا مسیج تبریک داشتم که یکیش ساعت 2:30نصف شب بودکه لجم و به کل در اورد .یه بار خواستم زود بخوابم که اینم با تبریک دختر خاله از خواب پریدم کادو هم که تا الان خبری نبود .شب مهمون دارم .شاید یه چیزایی گیرم بیاد.باید برم کلی کار دارم .امروز سحر خیز شدم یه ربع به 9 بیدار شدم .اما حس کار نیست .بازم تولدم مبارک
تا بعد......................................................................
امروز بد جور از عسل رو دست خوردم .داشتم انباری و مرتب می کردم که مدام میومد و اذیت می کرد .هرچی گفتم برو لجبازی می کرد و داشت کارم و دوبرابر می کرد منم دیگه اون صبر کوچولوام تموم شدو یه دونه از اون فریادای گوش خراشم و نثارش کردم .از رو که نرفت هیچ کلی هم به عصبانیتم خندید .یه ریزه ایستاد و بعد رفت .منم کارم تموم شد و اومدم و صداش کردم .هرچی صداش کردم جواب نداد .این جور مواقع اصولا پشت مبلا قایم میشه .اونجا رو گشتم نبود .اتاقش و اتاق خودمون همه جای خونه رو گشتم اما نبود .هرجا رو که به ذهنم می رسید .یه 5 دقیقه ای صداش می زدم اما انگاری اب شده بود و رفته بود تو زمین .کم کم نگرانش شدم .در و باز کردم بیرون نبود ،تو تراس ،تو حمام ،زیر تخت هر جایی که فکرشو بکنید دیگه گریه ام افتاد مدام صداش می زدم و جواب نمی داد اونقدر ترسیده بودم که خواستم برم زنگ بزنم به اقای همسر.اشکامم مدام پایین میومد که یهو صدای خش خش از تو کمدش شنیدم در و باز کردم دیدم خانم توی کمدش ،روی لباسا لم داده و اصلا به روی خودشم نمیاره که یکی داره بال بال می زنه.بیچاره تا اشکامو دید اونم از کاری که کرده بود ترسید و شروع کرد به گریه کردن .بغلش کردم و شروع کردیم به گریه کردن .خیلی ترسیده بود .واقعا بدترین کاری بود که باهام کرد .یه لحظه توهم برم داشت و گفتم نکنه خونه جن داره .وای از دست این بچه که ادم و به چه فکرایی وا می داره
تا بعد..................................................
امشب عسلم خونه نیست .امروز خونه ی مامان بودم و چون عسل خیلی التماس کرد که اجازه بدم امشب و بمونه دلم براش سوخت و برای اولین بار این اجازه رو بهش دادم .اخه قرار ه فردا دوباره برم اونجا به خاطر همینم گفتم این چند ساعت به جایی نمی خوره و صبح زودم که میرم خونه مامان .اما انگاری نیست خیلی تنهام .امشب که صدای سر و صداش نیست دلم یه جوریه .خواستم امشب که تنهاییم یه ریزه با اقای همسر درد ودل کنم یه گپی بزنم اما مثل همیشه اجازه ی این کار و نداد و شروع کرد به مسخره کردنم تا از حرف زدن پشیمونم کنه .ادم تا وقتی که مجرده تنهایی براش یه معنی خاصی و میده شایدسخت باشه ولی وقتی ازدواج کنی وکسی کنارت باشه ولی بازم تنها باشی خیلی زجر اور تره وقتی به کسی تکیه می کنی اما بیم این و داری که مبادا رو سرت اوار بشه،.وقتی دلت می خواد سرت و بذاری روی شونشو و گاهی که دلت میگیره براش گریه کنی اما اون برات شونه خالی می کنه خیلی سخت تره .امشب فقط صدای تلویزیون میومد که اینم به یمن دولت عزیز با رفتن برق سکوت تو خونه حاکم شد .تا اومدم شروع به حرف زدن کنم اقای همسر شروع به مسخره کردنه حرفام کرد و بعدم گفت خوابم میاد و رفت .بعدم من موندم و یه خونه ی تاریک و خلوت،.رفتم کنار پنجره و اونقدر به ماشین ها خیره شدم که بی برقی و نبود چراغ قرمز چه ولوله ای بینشون راه انداخته بود این قدر زل زدم و اهسته اشک ریختم تا برق اومد ،.اخه دلم از این همه بی مهری گرفته بود .نمی دونم شاید اگه این کامپیوتر و این نوشتن نبود امشب با این تنهایی و بی خوابی چی کار می کردم .اخه بیشتر شبا عسل تا دیر وقت بیداره ومدام با حرف زدناش این سکوت و می شکنه ،یه جورایی سرم و گرم می کنه .امشب جاش خیلی خالیه .....
عجب جمعه ای بود این هفته .اخه می دونید چیه ؟من جمعه ها ترجیح می دم خونه باشم تا برم مهمونی.همه میگن ۱۳نحسه اما به نظر من جمعه نحسه .نمی دونم چه طوریاس که اقای همسر جمعه ها بیشتر خلق ندارند البته اگه ناهار جوجه باشه شارژه شارژه اما از بد ماجرا ماه رمضون بود و ناهاری در کار نبود
.خلاصه اقای همسر بعد از سحری تا ساعت ۳ لالا بودند فکر کن
.من و عسلم که ساعت ۱۰:۳۰از خواب بیدار شدیم و برق رفت و کلی هم حوصله ی ما دو تا سر رفت ٬اما ایشون بیدار نشدند.منم که بچه ی ساکتی شده بودم حوصله ی بیدار کردن و غر غر شنیدن و نداشتم .تا اینکه ساعت ۳شوهر خاله جونم فرشته ی نجات شد و بهش زنگ زد و گفت افطاری بریم خونشون .اقای همسر به این بهانه بیدار شدند و نماز و خوندن وجلوی تلویزیون ولو شدن و کنترل به دست .منم برای خودم می رفتم و میومدم واونم اصلا نمی گفت :منت به چند من ؟(نمی دونم این ضرب المثل و درست گفتم یا نه ولی حالا)خلاصه هنوز یک ساعت نگذشته بود که دیدم ای وای صدای خروپف میاد دیدم بله اقای همسر دوباره به خواب نیم روزی رفتند .اخ که چقدر لجم در اومده بود.اما بازم هیچی بهش نگفتم .منم حوصله ام سر رفت و با عسلم رفتیم بخوابیم که با صدای تلفن یهو بیدار شدم .مامان جونم زنگ زد و گفت یه ربع به هفته کجایی چرا نمیای که منم از جا پریدم
دیدم به به! اقای همسر هنوز خوابه .عسل و بیدار کردم و لباس پوشیدم و اماده شدیم و اقای همسر و بیدار کردم .اوه اوه بیدار شد اما از دنده ی چپ
.دید لباس پوشیدیم یادش افتاد اِاِاِاِ باید بریم مهمونی و چون از شوهر خاله ام خوشش میاد سریع اماده شد و رفتیم و بعد افطار اونجا بودیم .ماه رمضون و بیشتر به خاطر این دور هم جمع شدناش دوست دارم .منه بد بخت که این مدت بچه ی مظلومی شده بودم باز چشمم به فک و فامیلم افتاد و دوباره جو گیر شدم .اون جودی ساکت و کم حرف حالا دوباره یه بلند گو قورت داده بود .اخ چقدر خوش گذروندم .دوباره با بچه ها البته میگم بچه نه ۴٬۵ساله تقریبا ۱۰سال بزرگتر منظورمه .کلی گفتیم و خندیدیم .خوشحالم که هنوز برای اونا همون جودی هستم .دلم نمی خواد مثل خانم بزرگا باهام رفتار بشه .خونه ی مادر شوهر باید اینقدر رسمی رفتار کنم مواظب حرف زدنم ٬خندیدنم ٬حرکاتم باشم .خیلی این طوری معذبم .اما با فامیل خودمون ازادم .بلند بخندم ٬شادی کنم وهمونی باشم که قبلا بودم .بچه ها خیلی باهام جورند .یه جورایی باهام صمیمی هستند .خلاصه اون شب خیلی بهم خوش گذشت .با این که امروزم اقای همسر تو خودش بود و بازم من و یادش رفت ولی انرژیه جمعه شب هنوز تو وجودم هست .تا مهمونی بعد...........................
مجازات زنایش با تو برابر
او می تواند یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن ۴همسرهستی
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است
و تو هر لحظه که بخواهی به لطف قانون گذار ازدواج می کنی
در محبسی به نام بکارت زندانی ست
او کتک می خورد ٬تو محاکمه نمی شوی
او می زاید تو برای کودکش نام انتخاب می کنی
او درد می کشد تو نگرانی کودک دختر نباشد
او بی خوابی می کشد تو خواب حوریان بهشتی را می بینی
او مادر می شود و همه جا می پرسند ٬نام پدر؟؟؟
و هر روز
او متولد می شود ٬عاشق می شود ٬مادر می شود ٬پیر می شود
می میرد
و قرن هاست او عشق می کارد و کینه درو می کند .......
"دکتر علی شریعتی"
خیلی وقتا از زن بودنم متنفر میشم .از این که باید خیلی چیزا رو تحمل کنم و صدام در نیاد .از این که باید کارایی رو انجام بدم که هیچ وقت دوست نداشتم .شاید دارم کفر میگم اما حس می کنم در حقم ظلم شده .فکر می کنم اون مساواتی که میگن بین زن و مرد هست ٬ نیست.یه بار جلوی بابام این حرف و زدم کلی دعوام کرد .گفت داری کفر میگی .ولی چی کار کنم من دارم این طوری فکر می کنم شاید به خاطر کمبودهاییه که تو زندگیم گاهی حس می کنم .ولی بعضی وقتا این تنفر به اوج خودش میرسه .این که نیازهای من دیده نمیشه .این که باید تنت بوی قرمه سبزی بگیره ٬این که باید ساکت باشی و حرف نزنی چون حرفت در رو نداره .باز ماه رمضون اومده .دوباره باید من جور خستگیه اقای همسر و بکشم .باید بد اخلاقی هاشو تحمل کنم چون روزه هستند ٬خسته اند .داره زندگی من مسیر مرد سالاری رو طی می کنه .هر وقت اقای همسر هر چی و هر کاری رو که دلش خواست انجام بده منم این وسط کشکم .دوباره کم سر و صدا شدم .دوباره گوشه گیر شدم .دوباره دلم گرفته ......
یک فنجان قهوه
هم تلخ باشد ٬هم شیرین
من برای فنجان تلخ تو
یک قطره از شیرینیم را می چکانم
حالا سر بکش.......
پ ن:این مدت اتفاقای تلخ و شیرین زیادی افتاد وقتی دلم می گرفت و حس نوشتن دست می داد این برق لعنتی می رفت .اخه ادم به اینا چی بگه .روز به روزم پیشرفت می کنند .روزی ۴ ساعت .واقعا که !!!
فردا قراره یکی از دوستای قدیمم بیاد خونمون .دوستی که از اول ابتدایی تا دبیرستان باهم بودیم .خیلی وقته ندیدمش .درست از وقتی که از اینجا رفتم دیگه ندیدمش .قبلا زیاد خونه ی هم می رفتیم بیشتر وقتا.از راه مدرسه می رفتیم خونه ی هم دیگه .به طور اتفاقی ما دوتا خیلی به هم شبیه بودیم و سر کلاس معلما همیشه ما رو با هم اشتباه می گرفتند .قبلا خیلی با هم صمیمی بودیم ولی وقتی من ازدواج کردم یه ریزه فاصله بین ما افتاد .تا این که اون هم ازدواج کرد و من از اینجا رفتم .دیگه کمتر به هم زنگ می زدیم .تا این که کار به جایی رسید که دیگه چند ماه یه بار به هم زنگ می زدیم اونم در حد سلام و احوال پرسی. تو این یه سال و چند ماه که بر گشتم چند باری بهش زنگ زدم دعوتش کردم ولی اون هر بار بهونه اورد و نیومد تا این که دیروز زنگ زد و گفت می خواد بیاد خونمون .یه ریزه هیجانی شدم .اوه بعد چند سال هم دیگه رو ببینم٬ فکر کن !! برام جالبه این که قبلا با یه مشت کیف و کتاب خونه ی هم می رفتیم حالا باید دست بچه هامونو بگیریم و بریم خونه هم تازه با کلی نق و نوق وسر و صدا ..اخه اونم یه دختر کوچولو داره .خوشحالم از این که می تونم فردا خاطرات گذشته مو تداعی کنم .این چند روز کسل بودم .امیدوارم این دیدار برام شادی اور باشه
تا بعد.......................................................
بازم شهریور اومد .شهریوری که توش پر اتفاقه. سالگرد ازدواجمون ٬تولد تو وتولد من .فردا هم سالروز ازدواجمونه٬ چند سال شد؟؟نه! نمی خوام به یادم بیارم. درست مثل روزای تولدم که دلم نمی خواد بدونم چند ساله میشم .شاید دارم فکر می کنم تو این مدت عمرم هدر رفته و یاد اوریش برام سخته .من و تو زندگیمون و از صفر صفر شروع کردیم .منی که یه دختر پر توقع و زیاده خواه بودم و هر چی می خواستم بابا می خرید .بابا هیچ وقت فکر نمی کرد بعد از حرف زدن با تو من قبول کنم که با چنین فردی ازدواج کنم ودرست یادمه وقتی که گفتم قبول می کنم دهنش چطور باز مونده بود .شاید اینجا من به وضوح معنی قسمت و بسته شدن دهن و فهمیدم .فهمیدم که وقتی میگن هر کی یه قسمت و پیشونی نوشتی داره یعنی چی .وقتی دوستام فهمیدن من نامزد کردم شاخ در اوردن اخه من سرم تو کار خودم بود .فکر شوهر و ازدواج و اینا نبودم٬ البته درباره اینده و فرد مورد نظرم فکر می کردم اما هیچ وقت دنبال این و اون نبودم .ما زندگیمون و شروع کردیم .اوایل زیاد با هم حرف می زدیم .این که اینده رو چطور بسازیم این که تو٬ تو چه وضعیتی هستی ٬کار درست و حسابی نداری و خیلی چیزای دیگه .من وقتی قبول کردم متعهد به تو شدم ٬این که باید جوری باشم که بتونم در کنار تو بمونم .دور تموم خواسته هام و خط کشیدم حتی از عقد و عروسی مفصل منصرف شدم تا تو ضربه نبینی .من عاشق نبودم ولی دلم می خواست مثل 2 تا عاشق واقعی زندگیمون و شروع کنیم وعشق و خودمون بینمون به وجود بیاریم من تلاشم و از همون اول شروع کردم اما رفته رفته همه چیز خراب شد.محبتای من ٬تو تو اثر نداشت و همه چیز بر خلاف تصورم شد.همه ی سختی ها رو تحمل کردم از خیلی خواسته هام گذشتم تا حالا تونستیم به اینجا برسیم .الان همه چیز داریم تو به خیلی چیزا رسیدی .خونه ٬ماشین ٬زندگی ولی من ؟؟؟؟هیچ وقت تو به دست اوردن اینا من و سهیم نکردی هر وقت حرفی به میون اومد فقط دم از سختی هایی که خودت کشیدی زدی .من و یادت می رفت .درسته من سر کار نرفتم پولی نیاوردم اما خیلی وقتا خیلی چیزا خواستم و منصرف شدم تحمل قسط و وام و قرض و قوله .اما فقط دلم می خواست یه تشکر خشک و خالی ازم بکنی فقط همین!!.کی فکر می کرد منه بچه مامانی راه بیفتم و دنبال تو٬ تو یه شهر جهنمی بیام. درسته غر غر می کردم ولی باهات اومدم٬ تنهایی و تحمل کردم ولی افسوس !!!.نمی دونم چرا اینا رو نوشتم ولی دلم می خواست می خوندی ولی می دونم اگر هم می خوندی بی تفاوت از کنارش رد می شدی درست مثل وقتی که اون وبلاگم و نشونت دادم و تو مثل بچه هایی که گولشون می زنند گفتی اره قشنگه و رفتی ٬اصلا نگاه نکردی ببینی چی نوشتم .یک ساله دیگه از زندگیمونم گذشت تو این 2ساله گذشته من خیلی شکنجه شدم کاش تو این سال طعم خوشبختی وبچشم..