تبليغاتX
Lilypie من و عسل و امرسان

تو دو  پست قبل تر  نوشته بودم که وقتی غم و شادی کنار هم می نشینند از حسم بخوام بگم چی باید بگم٬ شاد یا غمگین  ،که  به غیر از یه نفر کسی جوابمو نداد. حالا خودم به این  نتیجه رسیدم که همیشه غم پر رنگ تر از شادی خودشو نشون می ده .این مدت تو یه شادی کاذب و گذرا غرق بودم یه شادی که غم رو هم در کنارش داشت ومن فقط می خواستم به خودم تلقین کنم که خوشی واقعی  اومد ه و در خونمو زده ولی  باز مثل همیشه عمر شادی هام کم بود ومن  بازم بایداین آهنگ و زیر لب  زمزمه کنم "انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده ... آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده " . اخه هروقت من از چیزی احساس رضایت کردم بلافاصله  همه چیز بر میگرده ....دیشبم مهمونی بودیم کلی خندیدیم و خوش بودیم ولی وقتی باز تنها شدم دیگه از اون شادی خبری نبود.من دارم دنبال یه شادی حقیقی می گردم چیزی که روحن و قلبن ازش احساس رضایت کنم   .نمی دونم چی دارم می نویسم شاید به نظرتون چرت و پرت بیاد خودمم نمی دونم چی می خوام بگم چون واقعا کلافه ام اما فقط الان این و  می دونم که زندگیم مثل قبل شده دیگه از اون حسای قشنگ که گفتم تو وجودم متولد شده خبری نیست.شدم همون جودی قبل .با غصه های همیشگی .همون جودی که پشت این خنده هاش یه کوه غصه رو قایم کرده  و این وفهمیدم که نباید  پامو از گلیم خودم دراز تر کنم برای من شادی حقیقی  یه چیز دست نیافتنیه٬  چون٬ "جام می و خون و دل ،هریک به کسی دادند /   در دایره ی قسمت ،اوضاع چنین باشد " الان دیگه نمی خوام چیزی و عوض کنم .نمی خوام با خوشی های پوچ خودم و گول بزنم فعلا هم همه چیز به نظرم خوبه .آقای همسر خوبه ،عسل خوبه٬ ولی من ؟؟؟ واقعا نمی دونم چم شده این بار می خوام به جای این که چیزی و عوض کنم دیدم و عوض کنم و.یه جوره دیگه به همه چیز نگاه کنم .دعا کنید که موفق بشم .

پ ن :اگه منظورم و از نوشته هام نفهمیدید ببخشید .چون بعضی وقتا نمیشه همه ی اون چیزی و که تو دلت هست و راحت با کلمات بیان کنی .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 1:8  توسط نجوا  | 

ادم بعضی وقتا تو عصبانیت کارایی انجام میده که وقتی زمان می گذره و بهش فکر می کنه کلی از انجامش پشیمون میشه .باید اعتراف کنم که کمی تند رفتم و احساس می کنم که در  مورد همون" بعضی افراد" قضاوت نادرست کردم و از همین جا با کلی پشیمانی ازشون می خوام که معذرت خواهی من و قبول کنند و یه کوچولو هم بهم حق بدن !!!!


 تا وقتی زندگی جریان داره باید نوشت و این یعنی سلامی دوباره !!!
تا بعد.....................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 10:38  توسط نجوا  | 

           

             

نوشتن قصه ی زندگیم به پایان رسید. نوشتنی که  باعث شد تمام شخصیتم  زیر سئوال بره .اولین قصه رو به امید خلاصی از دلتنگی هام نوشتم و اخرین قصه رو در حالی می نویسم که تموم وجودم زیر پای همدردیها ی پوچ بعضی افراد  له شد .

دلم برای اون هایی که اومدن و پای قصه های تلخ و شیرین من نشستند تنگ میشه .از مهدی عزیز که با اون سن کمش راهنمای خوبی برام  بود تشکر می کنم و از زهرا جون که همدم و گاه همدرد  نوشته هام می شد ممنونم .

شاید روزی دوباره دلتنگی به سراغم بیاد و قصه های دلم باز نوشتنی بشن .اگه زندگی بازم بهم فرصت بده حتما بهتون سر می زنم .

دوستون دارم وهمیشه  براتون ارزوی سلامتی می کنم .

تمام ..........................................................................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 4:12  توسط نجوا  | 

مدتی هست که میام رو به روی سیستمم می شینم صفحه رو باز می کنم و انگشتامو اماده ی تایپ می کنم. کلی حرف برای نوشتن دارم، کلی احساس جدید تووجودم متولد شده که دلم می خواد تولدشونو تبریک بگم ،  کلی موضوع تو ذهنم داره چرخ می زنه، اما وقتی می خوام بنویسم هیچ کلمه ای به کمکم نمیاد تاجمله هامو باهاش بسازم !!!! 
الانم فقط اومدم حاضری بزنم و بگم که هنوز هستم ،نفس می کشم و در حال گذروندن لحظه هایی هستم که خدا ثانیه به ثانیه داره بهم هدیه می کنه و من در عوض تشکردارم  کلی نا سپاسی می کنم !!!!


پ ن :راستی یه سئوال :.وقتی غم و شادی هردو با هم به یک اندازه ، تو یک زمان و یک جا کنار هم قرار بگیرند از حس و حالم بخوام بگم ،چی باید بگم ؟شادم یا غمگین ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:45  توسط نجوا  | 

امروز کلی از دست خودم شاکیم .این که همیشه برا خالی کردنه خودم دیواری کوتاه تر از عسل پیدا نمی کنم .امروز کلی عصبانی بودم عسلم با کاراش کلافه ام کرده بود .یه جورایی داشت لجم و در میاورد .هرچی خودم و کنترل کردم نشد کلی سرش داد زدم ،کلی دعواش کردم .سر غذا بهونه گرفت و نخورد منم حوصله ی اصرار نداشتم و گفتم نمی خوری ؟خوب نخور.الان کلی عذاب وجدان دارم با این که بعد اروم شدم وازش معذرت خواهی کردم بوسش کردم و بغلش کردم اما دارم از دست کارای خودم دیوونه میشم .نمی دونم اون چه گناهی کرده .اصلا مامان خوبی براش نیستم .هیچ وقت تو بچه داری صبر مامانم و نداشتم .مامانم میگه چرا شماها این قدر کم طاقتید .واقعا هم همینطوره .زود جوش میارم و از کوره در میرم .ولی خیلی زودم پشیمون میشم .امروزم باز مثل سگ هار شده بودم .طفلک عسل ..بچه ها خیلی زود همه چیزو فراموش می کنند .انگار نه انگار که این همه دعواش کردم .اونقدرعاشقونه و از  ته دل دستشو تو گردنم اویزون کرده بود و مامان مامان می گفت که حالم از خودم داشت به هم می خورد .الان  بغضم گرفته و اشکام داره پایین میاد  .خیلی کار بدی کردم .اینقدر نفهمم که وقتی عصبانی میشم متوجه ی هیچی نمیشم فرق بچه و ادم بزرگ و نمی فهمم .الان منتظرم زود برگرده تا عصر ببرمش پارک و از دلش در بیارم، بهتر بگم خودم و راضی کنم اون که زودهمه چیز و فراموش کرد و من و بخشیداین منم که نمی تونم خودم و به خاطر کارام ببخشم . .خدایا یه ریزه این صبر و تحمله من و بالا ببر.دلم نمی خواد کارایی رو انجام بدم که بعد از انجامش پشیمون بشم !!!! ..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:58  توسط نجوا  | 

به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
زپایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد ،ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندام کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم ان مرغ ،ان مرغ که دیریست
به سر اندیشه ی پرواز دارم
سرودم ناله شد درسینه ی تنگ
به حسرتها سر آمد روزگارم !!!!!!
.
.
 پ ن : داشتم اشعار فروغ و می خوندم دیدم این شعرش مناسب حس و حال امشب منه .امشبم باز از اون شبائیه که حال و هوای دلم ابری شده .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:30  توسط نجوا  | 

تا چشم به هم زدیم شد 15 مهر .تو این مدت که عسل داره میره مهد با این که با رضایت میره اما یه وابستگی شدید پیدا کرده و  از بغلم جدا نمیشه .حساس تر از قبل شده .سریع بغض می کنه و بدتر از همه حرف زدنش که مثل نی نی های 2 ساله حرف می زنه .شبا هم  باید بغلش کنم و راه برم و لالایی بخونم تا بخوابه جرات زدنه هیچ حرفی و ندارم  چون سریع تهدید می کنه که فردا نمیرم .واقعا خیلی مسئولیت سختیه .این که نمی دونی با بعضی از رفتارا چی کار باید بکنی تا بدتر نشه .البته کتابم می خونم ولی تو بعضی مسائل اثر رضایت بخشی نداشته البته می دونم این وابستگی که الان پیدا کرده کاملا عادیه و تا یه مدتی ادامه داره منم سعی کردم دل به دلش بدم و به خودم نزدیک ترش کنم تا کمبود این چند ساعت جبران بشه  ......این مدت درست شدم مثل یه خانم خونه دار ه واقعی. صبح زود از خواب بیدار میشم .غذا هم  باید سر ساعت معینی حاضر باشه .و بعد از اون هم سر و کله زدن با عسل سر غذا خوردن و لباس پوشیدن .از 10تا 11 برای غذا خوردن کلنجار رفتن و از 11 تا 12 سر لباس پوشیدن به طوری که  عرق از سرو پیشونیم جاری میشه .وقتی میره یه نیم ساعتی رو تخت ولو میشم تا نفسم سر جاش بیاد .این دو روز حال درست و حسابی ای نداشتم یه سرما ی کوچولو خوردم که کسلم کرده و کم تحمل .اهل دکتر رفتنم که نیستم باید صبر کنم تا خودش خوب بشه .از همین جا باید از عسلی یه تشکرویژه بکنم که این دو روز ملاحظه ی حال  من و کرد و یه ریزه کمتر سر لباس و غذا اذیتم کرد !!!!!
تا بعد......................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:4  توسط نجوا  | 

امروز صبح خواب بودم که با صدای گریه ی عسل از خواب بیدار شدم.با این که بی صدا گریه می کرد ولی نمی دونم چطور شد که حضورشو حس کردم .تا چشمامو باز کردم دیدم بالای سرم نشسته و با بیدار شدنم صدای گریه اش بلند شد .بغلش کردم گفتم چی شده؟دیدم بغض می کنه و میگه خواب دیدم مار تو رو خورده (وای خدای من اون روز و نیار که من تو شکم مار جون بدم ،چقدر وحشتناک )اینقدر ترسیده بود که نگو .گفت مامان من دیشب بسم الله الرحمن الرحیم نگفتم و خوابیدم .خیلی برام جالب بود .به این اعتقاد قلبی که پیدا کرده .اخه پارسال تقریبا همین موقع ها بود که به یه نمایشگاه مار رفتیم .شاید اشتباه ما این جا بود که عسل و با خودمون بردیم .ولی اون لحظه خیلی برای مارها ذوق می کردو خوشش اومده بود  .تو نمایشگاه علاوه بر وجود مارها یه سری عکس هم از شکار ادما به وسیله مارها بود که ما ندونم کاری کردیم و بی توجه به حضور عسل اون عکسا رو هم تماشا کردیم .خداییش عکسای وحشتناکی بود من که تا یه مدت از فکرش بیرون نمی یومدم .خلاصه بعد از اون هر چند شب یه بار با صدای عسل بیدار میشدیم .منم به خاطر این که ارامش پیدا کنه گفتم اگه بسم الله الرحمن الرحیم بگی خدا کمکت می کنه خواب بد نبینی .عسلم هر شب تا می خواست بخوابه .بسم الله و می گفت و بعدشم می گفت :خدایا من خواب بد نبینم به طوری که عادتش شده ،.دیگه از اون خوابای به قول خودش بد هم کمتر می بینه  .حالا هم هر شبی که خواب بد ببینه میگه من دیشب بسم الله یادم رفت بگم .امروز خیلی تو فکر فرو رفتم .کاش ما هم مثل این بچه هادلامون  پاک بود .کاش ما هم به خیلی از چیزا قلبن اعتقاد داشتیم .خیلی وقتا عسل با اون کوچیکیش درسای بزرگی رو به من میده .این هم یکی از اون درساش بود .این که به چیزی که میگیم از ته دل اعتقاد داشته باشیم .عسل این و باور کرده که وقتی میگه خدایا کمکم کن خواب بد نبینم .این خداست که تا صبح مواظبشه و با خیال راحت می خوابه .حتی اگه خواب بد ببینه دلیلشو فراموش کاریه خودش می دونه و دنبال مقصر نمی گرده .ولی ما اگه بهمون بد برسه دنبال یه مقصر می گردیم .این که خدا در حق ما ظلم کرده و هزار بهونه ی دیگه .شاید همه ی این  حرفام مربوط به پست قبلیم باشه و همش گوشزدی باشه به خودم . !!!!کاش یه ذره از اون معصومیت بچه ها تو وجود ما هم بود ......

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:29  توسط نجوا  | 

امشب نمی دونم دلم از کی یا چی گرفته فقط این و می دونم دلم می خواد زمین و زمان و به هم بریزم .دلم می خواد اونقدر صدامو بالا ببرم که گوش همه کر بشه .دلم می خواد اونقدر گریه کنم که اشک چشمم خشک بشه .نمی دونم این چه حالتیه پیدا کردم ولی خیلی خیلی دلم گرفته، از دست خودم ،از دست زندگی از دست .......اصلا نمی دونم چی دارم میگم .فقط می دونم خیلی کلافه ام ،سر در گمم .وقتی یه جایی کم میارم این طوری میشم.به نظر خودم ادم ضعیفی هستم .امشب یه حرفایی زدم، نه به کسی٬ پیش خودم و به خدای خودم که الان واقعا احساس شرمندگی می کنم .وقتی عصبانی میشم خیلی بد میشم .یه ریزه صبرم خوبه ها .ولی من ندارم .تو بعضی از مسائل اصلا صبر ندارم .این دیونه بازی های من کی تموم میشه ،نمی دونم !!!! خدا جونم من و ببخش بازم از اون حرفایی زدم که نباید می زدم .عسل کاره بد می کنه میگم شیطونه اومده گولت زده .حالا هم خدا جون همون شیطونه اومد ومنم گول زد .خیلی نا سپاسی کردم .چشمم و بستم و هر چی دلم خواست گفتم . خدا جونم من و ببخش ،ببخش،ببخش.....خودت می دونی که از ته دل اونا رو نگفتم .اصلا نمی دونم چرا گفتم .خدا جونم ببخشم !!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:18  توسط نجوا  | 

عسل داره میره مهد کودک .چون صبحا می خوابه اسمشو نوبت بعد از ظهر نوشتم تا اذیت و دل زده نشه و کم کم به این عادت کنه  که صبح زود از خواب بیدار بشه .با این که بار اولش نیست داره میره مهد ولی یه حس دلتنگی دارم .دیروز باهاش رفتم وچون بیقراری کرد پیشش موندم ولی امروز خیلی راحت با محیط کنار اومدو اجازه داد که بیام خونه .تا اومدم خونه یه ریزه دلم گرفت .اخه زیادی به این سر و صداهاش عادت کردم .درسته گاهی از کاراش عصبانی میشم ولی خوب اونم بچه است و شیطنت بچه گونه شو داره .مثلا امروز قبل از رفتن بیچاره ام کرد .از ساعت ۱۱ تا ۱۲:۳۰ صد بار لباس پوشید و در آورد .مدام تهدید کرد که نمیرم ٬قهر می کرد ٬دوباره اشتی می کرد .دیگه داشتم از دست کاراش دیوونه میشدم .هر کاری می کردم بهونه می گرفت .با بدبختی لباس می پوشندمشو راضیش می کردم اما بلافاصله از یه کارم بهونه می گرفت و لباس در میاورد .وقتی که با هزار مکافات تموم کاراشو کردم و داشتیم میرفتیم بیرون ٬خونه دیدنی بود .درست مثل میدون جنگ ٬هر گوشه یه لباسی افتاده بود .الانم حوصله ام نمیاد جمع و جور کنم .تا یه چند روز این طوری هستم تا عادت بکنم .برا خودمم برنامه ریزی کرده بودم که برم کلاسی جایی ولی به قول زن داداشم اخه  تو این تایم (دور از جون خودم )کدوم احمقی پا میشه بره کلاس .نمی دونم چی بگم ! فکر کردم دانشگاه قبول میشم که اونم معلوم نیست چی شد که رد شدم ٬با این که کلی امید قبولی داشتم .بالاخره یه فکری به حال خودم می کنم .راستی این و یادم رفت بگم که همچنان من در حال شستشو هستم .این مدت فرصت نکردم که به این مشکل عسل رسیدگی کنم.تموم چربیه پوست دستم رفته .درست شده عین پوست کرگدن .کرم نرم کننده و ویتامینه هم فایده نداره چون زیاد رو دستم نمونه و دوباره مجبورم با صابون بشورمش .حالا موندم تو مهد می خواد چی کار کنه .امیدوارم از سرش بیفته . 

این هفته هم که کلی خوش به حالم شده و از همون اولش مهمونی دعوت بودیم و تا شنبه شب  هم چنان ادامه دارد و رزرو شده .الان که زیاد حال و حوصله ندارم .تا عسل بیاد شاید کمی بهتر بشم .

تا بعد................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 14:29  توسط نجوا  |