تبليغاتX
Lilypie من و عسل و امرسان







من و عسل و امرسان

قصه ی 40

" با مردم این زمانه ٬یک سلام ٬ والسلام "

پ ن : چشمامو خوب که باز می کنم می بینم هنوز به درستی این ادم ها رو نشناختم .گاهی اوقات بد نیست  تو هم کلام شدن با دیگران یه کمی خساست از خودمون نشون بدیم !!! به نظر شما این طوری بهتر نیست ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:13 توسط نجوا |

قصه ی 39

سفر کرده بودم
که آفتاب را در لابه لای صخره ی
کوهها به تماشا بنشینم
غافل!
که خورشید در چند قدمی
نگاه بارانی ام
رنگین کمانی ساخت
از شبنم و عشق.
تو نمی دانی که!
پندارم چه کودکانه و
نگاهم چه مظلومانه
به ترنم یک
پگاه بسنده کرد!!!

خواب ٬رویا ٬نمی دونم هر چی هست قشنگه ٬خیلی قشنگ .انگاری دنیایه منم  وارونه شده  .کم مونده دو تا شاخ گنده روی سرم سبز بشه .اما خواب نیست ٬رویا نیست ٬دارم می بینم ٬حقیقته .یه واقعیت شیرین .نمی دونم تا کی ادامه داره اما دلم می خواد همیشگی باشه !!

خدایا شکر به خاطر این که همیشه  صدامو می شنوی و بهم  جواب میدی .تنهام نذار!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:58 توسط نجوا |

قصه ی 38

خواستم دردو دل کنم تا خالی بشم همیشه می گفتند دردو دل کردن ادم و  سبک می کنه اما چرا این بار بعد از هربار دردو دل کردن یه بغض میاد و راه گلومو می بنده ؟.چرا تو سینه ام احساس سنگینی می کنم؟ چرا سبک نمی شم ؟.چرا باهر حرفی که می زنم  یه اه حسرت تو صدام و نفسام می پیچه؟؟؟چرا باتو هم نشد که به ارامش برسم ؟؟؟؟؟؟.هزار تا چرا اومده و من و محاصره کرده ..حق من چیه ؟به کجا می خوام برسم ؟چرا میون این همه ادم من باید به جای زندگی مردگی کنم ؟کجای کارم اشتباه بود ؟من مقصرم یا دیگری؟؟؟؟؟خواستم به امید برسم اما هر چی جلوتر میرم نا امیدی هام پر رنگ تر میشه .هیچی قشنگ نیست .قد کشیدن و بزرگ شدن عسل برام هیجان نداره .همه ی خنده هام الکیه .منم دلم می خواست مثل همه زندگی کنم .دلم می خواست یه خونه ی گرم و صمیمی داشته باشم .دلم می خواست صدای شادی و خنده هامون به اسمون برسه .دلم می خواست باور کنم که منم تو قلب تو جایی دارم .دلم می خواست ...دلم می خواست ....دلم می خواست ................اما نه دیگه دلم هیچی نمی خواد .خیلی وقته دیگه دلم هیچی نمی خواد .دردو دل کردم تا سبک بشم ،اما نشدم !!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 14:53 توسط نجوا |

قصه ی 37

امروز یه روز کسل کننده و بده از همون صبح که بیدار شدم بی حوصله بودم .لجبازی های عسل سر رفتن به مهد ،این خورشید که هی می خواد خودشو زورکی پشت ابرا قایم کنه ،وای چقدر همه چیز داره کلافه ام می کنه .امروز دست و دلم به هیچ کاری نمیره ......به مامان زنگ زدم فقط سلام و علیک و خداحافظی ،به اقای همسر زنگ زدم گفت جلسه ام قطع کن .

از وقتی عسلم رفته خیره شدم به در و دیوار خونه و تو خیالاتم گم شدم . به خیلی چیزا دارم فکر می کنم و این کلافه بودنم و بیشتر می کنه . می خوام از دستشون فرار کنم اما اونا  نمی خوان دست از سرم بردارن .امروزم زیادی دارم احساس تنهایی می کنم .مدام منتظر شنیدن یه صدا هستم یه صدا که این سکوت خونه رو بشکنه .صدای زنگ خونه ،صدای تلفن٬ دلم یه مهمونه سر زده می خواد .یکی که بشینم باهاش بگم ،بخندم و از این حال و هوا بیام بیرون ٬اما همه جا فقط سکوته و سکوته و سکوت .نه حوصله ی تلویزیون و دارم و نه حوصله ی صداهای مشابه اون وکاش عسل زود بیاد .خسته شدم .این پاییزم عجب فصل بدیه ها .همیشه ازش بدم میومده .انگاری با اومدنش یه کوه غصه رو میاد میزاره رو شونه ات ..از روزای ابریش ،از این بادای سرکشش ،از این شبای طولانیش متنفرم .وقتی برگای درختاش میریزه حس نا امیدی بهم دست میده .باروناش انگار از دلتنگیه. درست بر عکس بهار که وقتی اسمون می باره حس می کنی گریه ی شوقه مثل گریه ی موقع تولد اما این پاییززززززززززز....خدایا امروزم و به خیر بگذرون

تا بعد................................................

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 14:50 توسط نجوا |

قصه ی 36

وقتی از غربت ایام دلـــــم می گیرد

مرغ امید من از شدت غم می میرد

 

پ ن :دلم گرفته ٬بازم من و غم و تنهایی!!!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:31 توسط نجوا |

قصه ی 35

بیاموزم که برای امروز زندگی کنم . بپذیرم هر ان چه را در کف اختیار نمی توانم و همه چیز را این همه جدی نگیرم .

جسارت و امید را فرو نگذارم و تردید را نگذارم که مرا دل سرد کند از انجام ان چه در دل دارم .

به یاد نگه دارم که جهان نیاز مند افتاب لبخند های هر چه بیشتر است ٬یادم باشد که سهم خود را ادا کنم .

پلهایی بسازم به جای دیوار .در همه کس از ان چه دارند بهترینش را بیابم وبه نقش ظاهر خویش ٬زیبایی درونشان را به انان بنمایم .

به خاطر نگاه دارم که بی دوست زندگی هیچ خواهد بود و سپاس ان بدارم که با ایشان همه چیز تواند شد .

دریابم که وسعت زندگی فرا روی من است ٬اما چنان عزیز که یک لحظه اش را تباه نباید کرد

کار کنم تا به رسیدن به هدف هایم وبدانم که به دست خواهند امد .

به جانب رویاهایم دست بر ارم با توان به تصمیم وایمان

سر انجام بدانم که زندگی با من سازگار است اگر من بکوشم که با زندگی سازگار باشم

                                                                                                   ¤¤  لین پا سونز ¤¤

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 13:55 توسط نجوا |

قصه ی 34

  من به خیالی که خام است

  همه ی لبخندهای تلخ دنیای خالی ام را

  دلخوشی می نامم!

شاید حق با تو باشد،

من خیلی خسته‌ام و علت احساس غمی هم که دارم، همین است!!!!!

فکر می‌کنم اگر آدم روی یک صندلی راحت بنشیند و صدایی نرم و شیرین،

مفهوم زندگی را برایش تعریف کند و او را با زندگی آشتی دهد،زندگی از حوادث کوچکش تا معجزه‌های بزرگش

دوباره دوست داشتنی می‌شود...

من دنبال اشخاص نیستم٬

دنبال صداها هستم!

.

.

.صداهایی که حس  زندگی می دهند !!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:9 توسط نجوا |

قصه ی 33

تو همسایگی خونه ی مامانم اینا یه پیر مردی زندگی می کرد که خیلی با صفا و مهربون بود .همیشه عادت داشت که تو سلام کردن پیش دستی بکنه ٬براش کوچیک و بزرگم فرق نمی کرد .همیشه وقتی اشنایی رو می دید با اون عصاش خودشو با سختی بهش می رسوند و با لهجه ی اذریش اون قدر گرم سلام و احوال پرسی می کرد که ادم کلی انرژی می گرفت .خیلی خوش برخورد بود و خنده از لباش دور نمی شد .بیشتر وقتا تو کوچه قدم می زد و همیشه صدای سلام و خنده اش همه ی فضای کوچه رو پر می کرد .از اون پیر مردهایی بود که واقعا به دل می نشست .این مدت که خونه ی مامانم اینا می رفتم تو کوچه ندیده بودمش تا این که چند روز پیش دیدم دم در خونشون روی یه ویلچر نشسته .اونقدر عجله داشتم که نرفتم جلو و سلام کنم ولی مطمئن بودم اگه خودش من و دیده بود حتما از اون دورم که شده یه دستی برام تکون می داد .بعد از مامانم پرسیدم ٬مامان اقا عزیز چرا رو ویلچر نشسته ؟گفت :بنده خدا چند وقته حالش خوب نیست و مریضه .منم فقط گفتم :آخی دیدم قیافه اش عوض شده ......تا این که دیروز وقتی رفتم خونه مامانم  با تعجب دیدم دم در خونشون و سیاه زدند و درست همون جایی که  با ویلچر نشسته بود حجله شو گذاشته بودند .مثل یخ وا رفتم.یادم به خودم افتاد که چه طور اون روز بی تفاوت از کنارش رد شدم .یه سلام خشک و خالی هم بهش نکردم .با این که رو ویلچر بود نرفتم جلو و حالشو بپرسم .خیلی از خودم بدم اومد .همه اقا عزیز و دوست داشتند .منم دوسش داشتم اما اون روز اصلا فکر نمی کردم که این بار اخری باشه که می بینمش و گرنه این قدر بی تفاوت از کنارش رد نمی شدم .واقعا این دنیا ارزش هیچی و نداره  .راست میگن ادم از یه ثانیه بعدشم خبر نداره .دیروز به کل برام روز بدی بود .خیلی بد .همش شنیدن خبرهای ناگوار .وقتی دادشم با چشمای قرمز اومد خونه و خبرفوت هم کلاسیشو داد که تصادف کرده بود .وقتی بابا خبر فوت یکی از دوستاشو داشت به مامانم می گفت .خیلی بد خیلی خیلی بد . فقط امیدوارم خدا همشون و بیامرزه وروحشون شاد باشه !!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:35 توسط نجوا |

قصه ی 32

این روزها هوا سرد شده ،سرد و تنها
باد می وزد توی موهایم
کنار پنجره ی باز می ایستم
و زل می زنم به تمام زندگی که جریان ندارد
تو برایم تفسیر کن این روزهای پر از موج و عبور را !!!
باد مرا خواهد برد
و این یعنی منطق خیس و سخت زندگی.....
من کجا هستم ؟
شاید یک روز از خواب بیدار شوم و ببینم که نیستم
اصلا مگر الان هستم؟
آخ که چقدر کم اورده ام در این هستی بی پایان
مدرکی بیاب تا با ان اثبات کنم زنده ام......

پ ن :واما سهم امروز من از زندگی :سری که از شدت درد داره منفجر میشه ،یه دل که به شدت گرفته،یه جفت چشم که هر لحظه احتمال باریدن دارن.....شاید تا بعد خوب بشم !!!
پس تا بعد...............................................

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:58 توسط نجوا |