دیشب همین طور که داشتم تلویزیون و این کانال و اون کانال می کردم زدم کانال 4.یه برنامه ای گذاشته بودکه نظرم و به خودش جلب کرد .داشت در مورد یه نوع بیماری صحبت می کرد که متاسفانه به دلیل این که نصفه های برنامه بود نتونستم اسم بیماری و متوجه بشم .اما نوع بیماری این بود که تمام ماهیچه های صورت غیر فعال بودند وفرد توانایی انجام هیچ نوع عکس العملی مثل خندیدن ،خشم ،ناراحتی و هر چیزی که حالت چهره رو عوض کنه را نداشت و درهمین حین دختر بچه ای رو نشون می داد که به این بیماری دچار بود .واقعا خیلی سخت بود .اون نمی تونست وقتی که خوشحال میشد بخنده یا وقتی که سوار اسب گردون بود حالت ترس خودش و به دیگران نشون بده.فقط مثل ادمای گیج به اطراف نگاه می کرد .با خودم داشتم فکر می کردم که چقدر ما نسبت به خیلی از نعمت هایی که خداوند بهمون داده بی تفاوت هستیم .هیچ وقت به این فکر نکرده بودم ٬ این که من می تونم بخندم ،می تونم گریه کنم ،این که بدون این که حرفی بزنم به دیگران نشون بدم که از دستشون ناراحتم یا عصبانی هستم ٬چه نعمت بزرگیه .وقتی می تونم از ته دل بخندم و این خندیدن من و شاد کنه .وقتی می تونم با حالت چهره ام حس درونم و به دیگران انتقال بدم یه نوع ارتباط باهاشون برقرار کردم بدون این که حرفی زده باشم .....مزه ی حقیقی خندیدن و اون دختر بچه ای فهمیده بود که بعد از انجام عمل تونسته بود کمی حالت خنده رو رو ی لبهاش نشون بده ،وقتی با هیجان می خندید و به دیگران خنده اش و نشون می داد و می گفت ببنید من دارم می خندم چه حس قشنگی بود!!!!! .اما برای من این یه امرکاملا عادی بود .چیزی که تا الان اصلا بهش فکر نکرده بودم که نبودش چقدر می تونست ارتباطم و با دیگران دچاراختلال بکنه .کاش یه کم بیشتر به این نعمت های بزرگ خدا توجه کنیم .فقط دنبال نداده ها نباشیم .چشمامون و باز کنیم و شکر نعمت هایی رو که بهمون عطا کرده رو هم بکنیم !!!!!!
پ ن :عید سعید غدیر و به همه تبریک میگم و امیدوارم لحظه های شادی در انتظارتون باشه ٬لحظه هایی که لبخند و روی لبهاتون بکاره !!!! قدر این لبخندها رو بدونید !!!!!
دیگه کم کم داره سه ماهی میشه که عسل داره میره مهد .همه چیز روال قبل و داره .همون لباس نپوشیدنا و ناهار نخوردنا، .لجبازی هاش شدید تر شده .احساس می کنم رفتارش نسبت به قبل خیلی بدتر شده .دیگه اهمیتی به حرفام نمیده ٬حرف گوش نمی کنه، .حرص دادن من شده براش یه نوع تفریح ..هرچی میام در مقابل کارایی که می کنه بی تفاوت باشم ،هر چی می خوام نسبت به رفتارای بدش بی توجه باشم ولی گاهی از دستم در میره و عصبانی میشم. دیگه نسبت به هیچ کس حرف شنوی نداره .چند بار زنگ زدم مهد و از مربیش کمک خواستم ولی اونقدر از اخلاق و رفتارش تو مهد تعریف کرد که باور نمی کرد تو خونه این کارا رو بکنه .می گفت بهترین بچه ی کلاسمه .مودب حرف گوش کن ٬زرنگ و باهوش ٬می گفت ما کم از این بچه ها داریم !!!!!منم مونده بودم چی بگم ........مثلا جدیدا وقتی میشینه برنامه کودک ببینه وقتی خاله شادونه یا عمو پورنگ یا هر کس دیگه ای شروع به نصیحت کردن می کنه که مثلا حرف مامان و باباتون و گوش کنید یا این که غذاتون و کامل بخورید تلویزیون و خاموش می کنه و میره .قبلن این طوری نبود .خیلی حرف گوش کن بود .وقتی باهاش حرف می زدم می گفت :چشم مامان دیگه نمی کنم ولی حالا در میاد میگه خوشم میاد حرصت و در بیارم .بچه ی 4سال و نیمه و این حرفاااااااااااا؟؟؟امروز بازم ناجور عصبانیم کرد .منم بهش گفتم دیگه مامانت نیستم اول یه کم بی تفاوت خودش و نشون داد بعد گفت عصری میای دنبالم ؟گفتم نه! من که مامانت نیستم ٬اونم زد زیر گریه و داد و بیداد که گفتم الان همسایه ها میگن طرف بچه شو داره می کشه .بعدم هرچی بهش گفتم تو قول بدی دختر خوبی باشی و اذیت نکنی مامانت می مونم که گوشش بدهکار نبود که نبود . الانم با چشم گریون پاشد رفت .نمی دونم چی کار کنم .از طرفی از دست کارای خودم ناراحت میشم و از طرف دیگه هم نمی دونم با لجبازی های عسل چی کار کنم .بعضی وقتا خودم و نسبت به این رفتارا مقصر می دونم .شاید من یه وقتی ،یه جایی یه رفتاری از خودم نشون دادم که عسل اون و الگو قرا داده یا این که رفتاری باهاش کردم که روش تاثیر منفی گذاشته و اون ولجباز کرده .گاهی وقتا هم میگم شاید مهد باعث این همه بدرفتاریش شده .خلاصه خیلی کلافه شدم .نمی دونم چی کار کنم !!!!
خدایا ! وقتی می دونم کارایی رو که دارم انجام میدم ،اشتباهه ،وقتی می دونم تو روناراحت می کنه ،بازم اگه ازت کمک بخوام کمکم می کنی ؟؟؟بازم مثل همیشه تنها تکیه گاهم میشی ؟
خدایا ! همیشه وقتی ازت کمک خواستم ،وقتی دردای دلم و برات گفتم ،وقتی فقط باهات حرف زدم ،اونقدر دلم اروم شده ،اونقدر دلم به پشتوانه ی تو محکم شده ،اونقدرراحت وجودت و حس کردم و بهت پناه اوردم که تموم غم و غصه ها از یادم رفته .می دونم پشتم ایستادی و مواظبی که زمین نخورم اما چرا دارم دم پرتگاه میرم و روی کناره هایی قدم بر می دارم که هر ان خطر ریزش و سقوط داره ؟چرا بازم تو دلم میگم خدا هست که مواظبمه ؟تو با این بنده هایی که از عمد خودشون و سر می دن و منتظر دو تا دست می مونن که نجاتشون بده چی کار می کنی ؟بازم کمکشون می کنی ؟بازم هواشون و داری ؟یا این که رهاشون می کنی تا زمین بخورند؟؟؟؟
پ ن1 :به رحمان و رحیم بودن تو یقین و اعتقاد دارم اما به ایمان خودم نه !!!
پ ن2 :چند خط درد و دل برای اون که هنوز نوشته نشده ازتو ذهنم خونده بود
نمی دونم چرا ولی دیروز برام یه روز خاص شد .بر عکس همیشه که ناهار نمی خوردم دیروز تنهایی ناهارمو مفصل خوردم و بدون این که به چیزی فکر کنم خوابیدم.اصولا من بعد از ظهرا نمی خوابم یا اگه بخوابم همیشه نیم ساعت بیشتر نمیشه اگه هم رکورد بزنم میشه یک ساعت ولی دیروز دو ساعت شدکه خوابیدم .از خواب که بیدار شدم یهویی هوس کردم که یه چیزی بخورم رفتم در کابینت و باز کردم کیسه ی مغزیجات و برداشتم وبدون این که برای خودم محدودیتی قائل بشم و فکر زدن اون جوشهای لعنتی به صورتم باشم و بدون هیچ دغدغه ای شروع به خوردنشون کردم.وای چقدر کیف می داد٬ چقدر دلم هوس پسته و بادام و گردو کرده بود اما همیشه ترس از این جوشا مانع از خوردنش می شد اما دیروز تا دلم خواست خوردم ."با خودم می گفتم فردا صورتت دیدنیه ٬اما خدا به خیر گذروند و یه دونه جوشم نزد"...عصر که عسل و اقای همسر اومدند٬ یه چایی درست کردم و عصرونه هم چایی و کیک به به !!!بعد از این که یه خرده تلویزیون و این کانال اون کانال کردم یهویی زد به سرم ٬ دیدم انگاری خیلی حوصله ام سر رفته لباس تن کردم و اقای همسر و مجبور کردم که با هم بریم خیابون گردی .چه کیفی داد چرخیدن تو خیابون و گوش دادن به یه مشت اهنگ درپیتی ..تو خونه زیادی احساس سیری می کردم و مثل همیشه قصد خوردن شام و نداشتم اما نمی دونم چرا اینقدر اشتهام باز شده بود .به اقای همسر سفارش پیتزا دادم اونم با نوشابهههههه.هرچند که نوشابه خوردن از سرم افتاده و اصلا نمی تونم بخورم اما دیشب دلم خواست که بخورم که بازمممم نتونستم .وقتی اومدیم خونه اقای همسر و عسل خوابیدن منم به خاطر بی خوابی ای که داشتم رفتم سراغ جدول حل کردن که یه خرده از این مغز اکبند شدم کار بکشم و به فعالیتش بندازم. حس می کنم کم کم مغزم داره بوی نا می گیره که گوشیم زنگ خورد ٬یکی از دوستام بود .یه ساعتی با هم گپ زدیم وبعداز اونم دیگه لالا ........به نظرم خیلی روز خوبی بود .بد ندیدم هر چند وقت یک بار خودم و از این محدودیت ها رها کنم فکر نکنم هر یک ماه یه بار خوردن اون چیزایی رو که دوست دارم٬ ضرر به جایی بزنه .خسته شدم از بس که خودم و تو یه چهار چوب غذایی حبس کردم .خوب یه بار در ماه اشکال نداره دیگه !!!!!!!!!!!
دلم را مرور می کنم ٬شعری می خوانم ٬می گریم !
تنها که هستم
برای نقاشی های روی دیوار خانمان طرحی نو می زنم
این بار شاید ساده تر ......مهربان تر .....
تنها که هستم
گم می شوم
در تو ٬درخیال ٬در شعر ....
تنها که هستم
فقط یک غصه با من است
"جای تو چقدر در دلم خالی شده" !!!!
مردن امر ساده ایست
و از زندگی کردن بسیار آسان تر است
تمام خفقان مرگ
در مقابل یک شک
در مقابل یک حرص
در مقابل یک کینه
در مقابل یک عشق
هیچ است
مردن امر ساده ای ست
در مقابل خستگی زندگی
چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم
و دیگر هرگز باز نمی گردیم !!!!
" بیژن جلالی "
پ ن : پس چرا هر وقت احساس می کنیم یه قدم به مرگ نزدیک شدیم حاضریم تموم دار و ندارمون و بدیم وچند صباح بیشتر تو این دنیا باشیم .همین دنیایی که میگیم شده جهنم .همین زندگی ای که به نظرمون تلخ و خسته کننده و تکراری شده ؟راستی چرا حاضر نیستم از این دنیا دل بکنیم ٬چرا مرگ و برای خودمون باور نداریم ؟؟؟؟؟
برام جالب بود زهرا جون تو پست جدیدش خصوصیات اخلاقیش و نوشته بود .منم بد ندیدم که این کار و بکنم و من واقعی ایم و بیان کنم تا هر کسی که میاد و قصه هامو می خونه بدونه با چه شخصیتی رو به روست .
1_شلوغ و پر سر و صدا هستم .گاهی احساس می کنم زیاد از سهمم حرف می زنم .این اخلاقم بیشتر تو جمع خودشو نشون میده ولی وقتی خونه ی خودمون باشم وسرحال هم نباشم .مثل یه لاک پشت تو لاک خودم فرو میرم و ساکت و کم حرف میشم .
2_همه ی ادما رو دوست دارم ،حتی اونایی که ازشون خوبی ندیدم .نمی دونم چرا ولی هیچ وقت نشده از کسی بدم بیاد .شاید همون لحظه عصبانی شدم و یه نفرت کوچولو تو دلم اومده ولی زود بدی ها رو فراموش می کنم واین یعنی اصلا کینه ای نیستم و تو هر شرایطی می تونم افراد و ببخشم .
3_اهل قهر کردن و انتقام نیستم ،یادم نمیاد تا حالا با کسی قهر کرده باشم .حتی با اقای همسر ."قهر می کنم ولی حرف می زنم ".اگه شخصیتی برام مهم باشه برام فرقی نمی کنه خطا از من بوده یا اون و اگه احیانا قهری پیش بیاد تو اشتی کردن پیش دستی می کنم و برام مهم نیست که غرورمو شکسته باشم .چون اون فردبیشتر از غرورم برام اهمیت داشته .
4_گاهی فکر می کنم خودخواه و حسود میشم .همچین مواقع که چنین حسی بهم دست میده به خودم میگم "هی شیطونه باز اومدی سراغم ،چی می خوای ازم" ولی اون ول کنم نیست که نیست .
5_حساس و زود رنجم ولی اکثر اوقات بروز نمیدم .بعضی حرفا ازارم میده ولی ترجیح میدم به روی خودم نیارم ولی در عوض تو تنهایی تلافی می کنم .اونقدر بهش فکر می کنم که دیوونه میشم .
6_زود عصبانی میشم و عکس العمل نشون میدم ." این رفتارم مربوط به خونه ی خودمون و افراد خانوادمه وبا بالایی فرق می کنه" .خیلی وقتا از عصبانیت های خودم پشیمون میشم ولی اب ریخته رو که نمیشه جمع کرد !
7_تو فصلها تابستون ،تو ماهها اسفند وتو روزای هفته پنج شنبه رو بیشتر از همه دوست دارم.
8_رنگ مورد علاقه ام صورتیه وبیشتر وقتا تو انتخابام میاد و دخالت می کنه و خودشو جا میده .به طوری که وقتی از خرید میام خونه بیشتر لباسا یا وسایل صورتی شدند .
9_همیشه ارزوی داشتن یه اسب و داشتم ولی فکر کنم فعلا این یه ارزو ی محال باشه چون نه پولش و دارم ،نه جاشو و نه طرز نگهداریش وبلدم .
10_ پیاده روی ٬ قدم زدن زیر بارون٬ نشستن و خیره شدن به دریا هم از چیزاییه که خیلی خیلی دوست دارم و ارومم می کنه.
11_از باد و رعد و برق می ترسم ،از اخبار هم متنفرم چون شنیدن خبر سیل و زلزله تنم و می لرزونه.
12_شب وبا اون سکوتش خیلی دوست دارم و بیشتر وقتا تا نیمه های شب بیدارم و تو اون خلوت به همه چیز راحت فکر می کنم بدون هیچ سر و صدایی .مدتها پشت پنجره می ایستم و به خیابون خلوت خیره میشم و گاهی عبور یه ماشین اون سکوت و خلوت قشنگ من و می شکنه .گاهی هم چشمم به اسمون میفته و اگه ستاره ها تو اسمون باشن بی اختیار شعر ستاره های غریب فریدون و زیر لب زمزمه می کنم .
12_زیادی خوش خنده ام و بیشتر وقتا نمی تونم خنده امو کنترل کنم و فکر می کنم این مسئله بعضی از جاها من و از این که یه خانم متین و باشخصیت نشون بده، دورم می کنه به خاطر همینم از این رفتارم اصلا خوشم نمیاد .
13_با عسل گاهی مثل یه مادر مهربون و فداکار و از خود گذشته رفتار می کنم گاهی هم مثل یه سگ هار میشم که خودم از خودم وحشت می کنم .
14_زیاد اهل دوست بازی نیستم چون سعی می کنم کسی رو به عنوان دوست انتخاب کنم که با رفتارای من ست باشه ٬ حرفامو بفهمه و منم باهاش راحت باشم نه این که مدام تو برخوردام باهاش دچار مشکل بشم به خاطر همین دوست به معنای واقعی کم دارم .
15_نمی دونم چرا ولی حس ششمم گاهی اوقات زیادی فعال میشه .کسی بهم دروغ بگه حتی اگه خیلی هم ریلکس باشه ،حتی اگه چشم تو چشم هم نباشم٬ حسم بهم میگه این حرفش دروغه و بیشتر جر و بحث من و اقای همسر هم سر همین موضوعه و تا الان همش من برنده بودم و حدسام درست از اب در اومده به طوری که اقای همسر میگه تو اینا رو از کجا می فهمی ؟
16_به تزئینات اهمیت میدم و هر چیزبی خودی دستم میاد اونقدر بهش ور میرم تا یه چیز خوشگل از توش در بیارم .
17_اهل حاشا کردن نیستم و به رفتارای بدم راحت اعتراف می کنم .بیشتر وقتا به نفعم نبوده ولی هیچ وقت نتونستم زیر کاری که کردم یا حرفی که زدم بزنم .
18_ادم ترسویی هستم و اکثرا این ترسم مانع از انجام دادن خیلی از کارا میشه .
پ ن :این من بودم تازه با کلی سانسور که دلم می خواست ریز به ریزشو بگم اما خیلی طولانی میشد.شایدم این جور نوشتن یه خود شناسی باشه و با هر بار خوندنش بتونم نقاط ضعف و قوتم و تقویت کنم.
کوچیک که بودم مامانم تموم کارت پستالهای دوران مدرسه شو نگه داشته بود ،کارتهای تبریک عید ،نامه های دوستاش و لوازم التحریری که مورد علاقه اش بود .وقتی من مدرسه می رفتم اونا رو بهم نشون داد و از خاطرات و دوستاش برام می گفت .منم از این کاره مامانم خیلی خوشم اومده بود و همیشه با خودم می گفتم منم تموم یادگاری هامو خوب نگه می دارم تا یه روز به دخترم نشون بدم .من عاشق پاک کن بودم و یه کلکسیون خوشگل از پاک کن برا خودم درست کرده بودم .یادمه عزیز ترین چیزم اون زمونا پاک کنام بودن و وقتی با داداشم دعوام می شد تنها راه عصبانی کردن من، دست زدن به اونا بود .یه ویترین داشتم و همه ی اونا رو اونجا چیده بودم .همیشه وقتی مهمون داشتیم بچه ها اینقدر التماسم می کردن که یکیشو بهشون بدم اما من اونقدر دوسشون داشتم که می گفتم محالههههه ،اصلااااا حرفشو نزنید .یادمه هر کی هر جا می رفت سوغاتی برای من پا کن میاورد،منم با ذوق اونا رو تو ویترینم جا سازی می کردم .مدت ها می نشستم کنارشون و از نگاه کردن بهشون لذت می بردم . تا چند سال پیشم همه ی اونا را داشتم ،ولی برام مثل قبل دوست داشتنی نبودند .نمی دونم چرا اما یه بار می خواستیم اسباب کشی کنیم زد به سرم و چوب حراج و بهشون زدم و گفتم هر کی هر کدومش و دوست داره بر داره.همه هم از خدا خواسته همه رو برداشتن .واقعا نمی دونم چرا این کار و کردم .شاید برام تکراری و خسته کننده شده بودن و عسل اومده بود و وابستگی من و از اونا بریده بود .اون موقع اصلا به هیچی فکر نمی کردم .اما امروز یهویی یاد این افتادم که عسل می تونست این کلکسیون من و کامل تر بکنه .می تونستم نشونش بدم و از خاطره هام براش بگم .الان واقعا از ته دل از کار خودم پشیمونمم 