به علت بد اموزی خواندن این مطلب به افراد بالای 18 سال توصیه نمی شود !!!!
واما جریان چراغ قرمز ما :
اقای همسر فرد بسیار منظبتی در رانندگی هستند و تموم قوانین راهنمایی و رانندگی رو مو به مو رعایت می کنه و راضی نمیشه که خلاف بکنه "- حالا یه ریزه تشویقش بکنید ،بچه گناه داره ،هیچ جا ازش تقدیر نشده
-"همیشه وقتی با هم بیرون میریم و اون رانندگی می کنه یه ریزه اعصاب من بهم میریزه
.انگار داری با یه بچه _ اصلاح می شود _ جوانی که تازه گواهی نامه گرفته و کتابم از حفظه و می ترسه اگه خلاف کنه بره تو جهنم٬ سر و کار داری .من نمیگم بده ها نه خیلی هم خوبه چون به قول اقا پلیسه اینا برا سلامت خودمونه.
حالا القصه :یه بارمن با دختر خاله ام قرارگذاشته بودم و ومی خواستیم با هم بریم جایی .یه ساعتی رو مشخص کردیم که مثلا فلان تایم اونجا باشیم. من دیرم شده بود و اقای همسرم داشت با سرعت "مجاز" رانندگی می کرد و رو اعصاب من راه می رفت .هر چی می گفتم یه ریزه سریع تر برو می گفت :نه نمیشه !تا این که رسیدیم سر یه "چراغ قرمز" .این چراغ قرمزه از اون چراغ قرمزایی بود که به نظر من قرمزش زیاد قرمز نیست و میشه رد کرد .(منظورم این چراغهاییست که تو سه راهی ها میزارن و بود و نبودش "چندان " فرقی نمی کنه )منم به اقای همسر گفتم ردش کن .گفت اخه نمیشه گفتم بابا کسی نیست خوب ردش کن من عجله دارم دیگه ه ه ه . اونم نمی دونم چی شد جو گرفتش ؟نمی دونم والا؟خلاصه چراغ و رد کرد منم خوشحال از این که به حرفم گوش داده ه ه ه که یهو دیدم پلیس داره میگه :ماشین فلان بزن کنار .اقای همسر گفت ما رو میگه ها٬ گفتم نه بابا برو. که دیدم نزدیک شدن و علامت ایست بهمون دادن .حالا این ماشین پلیس از کجا یهویی پیداش شد ، نمی دونم!
چون در حین ارتکاب جرم چشمان ما ٬ماشین به این گنده ای را اصلا ندیده بود .اقای همسرم اعصابش به هم ریخت و زد کنار
.اقا پلیسه بهش گفت چرا قرمز و رد کردی اقای همسرم نمی دونست چی بگه گفت: عجله داشتم و پلیسم شروع کرد از اون قصه هایی که همه بلدیم و گفتن .من دیدم ای وای داره اوضاع بد میشه و اگه جریمه بشیم مجبورم از جیب خودم بدم چون من مقصر بودم که سریع پا در میونی کردم و ننه من غریبم بازی برا پلیسه در اوردم
و پلیسم دلش برام سوخت و گفت :بار اخری باشه که چنین کاری می کنید و به خاطر روی ماه من جریمه نکرد بعدم یه چشم غره بهم رفت و گفت کمر بندتم ببند .گفتم چشم اقا پلیسه
.و بای بای کردیم و سوار شدیم .منم مثل موش شدم وخودم و جمع و جور کردم
و نشستم .اقای همسرم تا تونست زیر لب با خودش غر غر کرد .
تازه یه بار دیگه هم اقای همسر به حرفم گوش داد دوباره نزدیک بود جریمه بشه !!!مسیر و می خواستیم دور بزنیم به یه جا رسیدیم که تابلو دور زدن ممنوع داشت . من گفتم دور بزن کو تا حالا به تقاطع برسیم اون روزم شانسکی اقای همسر به حرفم گوش داد. اقا تا دور زدیم دیدیم ماشین پلیس پشت درختااا ایستاده اما خدا به جوونیم رحم کرد واونا جلومون و نگرفتن فقط از دور چشم غره بهمون رفتن .منم با دیدن این رفتار جوانمردانه ی پلیس به فکر فرو رفتم و با خود اندیشدیم این خلاف ها به ضرر خودمونه وارتکابشون علاوه بر ضرر مالی ٬خیلی خطرناکه حسن 
به خاطر همین اقای همسر تو رانندگی اصلا به حرف من دیگه گوش نمیده ومثل یه پسر خوب راه خودشو میره .نمی دونم چرا ولی به ما که می رسه خلاف کنیم یهو پلیس از کجا سبز میشه .به خاطر همین مسائلللللللل اقای همسر هیچ وقت ماشین دست من نمیده .میگه: یا با طوماری از جریمه تشریفتون و میاری یا این که زبونم لال با دست و پای شکسته .حالا بقیه ی موارد رو به خاطر دردناک بودن مسئله از گفتنش خودداری می کنم و گرنه کار به الفاتحه و مع صلوات میرسه 
نتیجه گیری : هرگز خلاف نکنیم و به تمام قوانین راهنمایی و رانندگی احترام بگذاریم .پشت چراغ قرمز هم حتما بایستیم.چراغ قرمز خیلی هم مفیده ـ رجوع شود به پست قبل ـ
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:49 توسط نجوا
|
اومدم که اینجا از همین تربیون ازاد تشکر ویژه ی خودم رابه مسئولان راهنمایی و رانندگی برسانم که با ایجاد چراغ راهنمایی کمک فراوانی به نظافت و اراستگی مردم این جامعه کرده اند." چراغ قرمز" فرصت مناسبی را ایجاد کرده است که :خانم ها ارایش مو و صورت خودشون و چک بکنند و اقایون هم به نظافت بینی و گوش و دندان هایشان بپردازند و دیدن این مناظر ما را به این فکر بیندازد که اگر این "چراغ قرمز "نبود ــــ بیشتر منظورم اقایونه ٬خانوما که حداقل هر ۵ دقیقه یه بار یه نگاه به اینه وچیزهای صیقلی می اندازن که از اراسته بودن خود مطمئن بشن ــــ کی و کجا می توانستند به نظافت شخصی خود برسند ؟؟؟؟
"با سپاس فراوان "
پ ن :حالا این چراغ قرمز یه جریانی داره که بعدا عمری باشه براتون تعریف می کنم .بازم از اون دسته گلاییه که به اب دادم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 12:31 توسط نجوا
|
اول یه گره ی ساده و معمولی بود .از همون گره هایی که گاهی تو کار ادم میفته و با چند حرکت ساده راحت میشه بازش کرد . اما بازم شیطنت من گل کرد و این قدر باهاش بازی کردم تا شد یه گره ی کور .حالا هم فقط منتظر یه معجزه هستم تا برام گره گشایی کنه !!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:36 توسط نجوا
|
این روزا باز دوباره گوشه ی عزلت و برگزیدم ومثل مارهمش یه گوشه چمپاته می کنم و به دور خودم می پیچم .بازم ساکت و کم حرف شدم .حوصله ی درست و حسابی ندارم .این روزا زیادی دوست دارم با خودم و خدا خلوت کنم وباهاش حرف بزنم .چقدر روزایی که گذشت ودوست داشتم .وقتی بلند بلند جلوی همه گریه می کردی و کسی کاری به کارت نداشت .وقتی چشمای قرمز و بینی ورم کردتو می دیدن و به روی خودشون نمیاوردن .وقتی زیر لب برای خودت زمزمه می کردی وکسی فال گوش حرفات نبود.وقتی می تونستی صداتو اونقدر بالا ببری واز ته دل خدا رو فریاد بزنی و کسی جرات این که نگاه چپ بهت بکنه رو نداشت......بوی اسفند ٬پارچه های سیاه ٬چراغ های قرمز و سبز و .....همه و همه یه حس عجیب بهم می داد٬یه حس متفاوت ٬یه حس جدید که بار اول بود که با دیدنشون تجربه می کردم "حس دلتنگی ".حالم خوب بود اما دلم تنگ بود ٬تنگ کی ؟تنگ چی ؟نمی دونم !!! فقط دلم تنگ بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 13:15 توسط نجوا
|
بین خودمان بماند ،داشتم به تو فکر می کردم
به تو و نشانه های ساده برای اثبات علاقه
راستی ! همین نشانه های ساده ی روزمره
برای اثبات علاقه کافی نیست ؟
ولی می دانم ! به هیچ نشانه ای نمی توان اعتماد کرد !
اکنون می توانم مثل دخترکی هفت ساله بنویسم " آب "
و غرق شوم بی انکه دست و پایی بزنم
می توانم بنویسم " درخت "
و سبز شوم بدون هیچ درنگی
می توانم " تو "را بنویسم و بعد به ارامی ببوسمت بی انکه بفهمی
می توانم بنویسم " مرگ "
و بمیرم
به همین سادگی !!!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 15:29 توسط نجوا
|
تا حالا شنیدید که بعضی از افراد میگن :فلانی دست چپ و راستش و هنوز نمی شناسه میگه: زن می خوام .یا دختره " دست چپ و راستش و نمی شناسه ٬عاشق شده "؟ باید به عرضتون برسونم که نشناختن دست چپ و راست ملاک خوبی برای تشخیص صلاحیت ازدواج نیست٬ چون بنده با این که هنوز دست چپ و راستم و نمی شناسم ٬دارم زندگی می کنم و مثل کوه ، که نه ! مثل تپه جلوی مشکلات زندگی ایستادم و هنوز اعلام شکست نکردم.
و اما دلیل گفتن این حرفم : نمی دونم چرا ولی فکر کنم از زمانی که توی مهد روی دستم ضربدر کشیدن تا بتونم چپ و از راست تشخیص بدم ،نگاه کردن به دستام برام یه عادت شد (لطفا نخندید چون این یک رفتار کاملا غیر ارادیه و برام قابل ترک هم نبوده ).حالا چرا یاد این قضیه افتادم ؟ پنج شنبه رفته بودم دکتر ،اقای دکتر بهم گفت :لطف کنید دست راستتون و بذارید اینجا و من باز بی اراده نگاه به دستام کردم ٬خندم گرفت ،چون قرار بود این عادت و بذارم کنار ولی بازم ناخوداگاه این رفتار و از خودم نشون دادم ...با این که الان اثری از اون ضربدر روی دستام نیست ولی حلقه ی ازدواجم داره کار اون و انجام میده .یه بار که واقعا افتضاح به بار اوردم و همین امر باعث شد که بخوام این عادت و ترک بکنم که نشد. یه بار تو شهری که قبلا زندگی میکردم خونمون و عوض کردیم ،بابا اینا هم بعد از مدتها قرار بود بیان و بهمون سر بزنند .داشتم به بابا ادرس می دادم که بیاین این خیابون و بپیچید سمته؟که نگاه کردم به دستام .اون روز نمی دونم چی شده بود که حلقه مو دست راست کرده بودم منم نگاهم به حلقه افتاد و گفتم :بپیچید دست چپ!!!! بابای بیچاره منم کلی تو اون شهر غریب دور خودش چرخیده بود و خونه رو پیدا نکرده بود .بعد دوباره زنگ زدکه اره ما به اینجا رسیدیم و هر چی میگردیم این ادرسی که میگی نیست .منم گفتم اااااااااا بابا شما اونجا چی کار می کنید ؟که بابا هم شاکی شد که تو خودت گفتی بیاین از این طرف و بنده تازه متوجه اشتباهم شدم .اما به روی خودم نیاوردم که اشتباه دست کردن حلقه٬ من و گمراه کرده بود .خلاصه از اون روز تصمیم گرفتم بی توجه به دستام " چپ و راست "و بگم که دیروز متوجه شدم هنوز موفق نشدم !!!
پ ن ۱ : هر چه قدر دلتون می خواد بهم بخندید .خوب چیکار کنم .عادته دیگه !!
پ ن ۲ :فکر نکنید حالا اگه حلقه دستم نباشه لنگ می مونم و نمی تونم " چپ و راست " و بگم ٬ نه به خدا بلدم .......
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:43 توسط نجوا
|
عسل ازم قول گرفته که ناخن هامو کوتاه کنم ".وای چه بد" کلی مواظبشون بودم تا نشکنه ٬حالا که همه به یک اندازه بلند شدند باید کوتاه کنم !!!.اخه طفلکی حق داره هر موقع میام لباساشو عوض کنم یا موهاشو ببندم ناخود اگاه ناخنام یه خراش کوچولو به صورتش یا بدنش می انداخت دلم براش سوخت .بر خلاف میلم فقط به خاطر قولی که بهش دادم امروز کوتاهشون می کنم.
دیروز عسلی و از طرف مهد قرار بود ببرند سیرک ولی من اجازه ندادم که بره .اولا به خاطر این که این چند روز دوباره تو خونه زیادی احساس تنهایی می کردم و دلم می خواست با هم باشیم و بعد از اونم مدام دلشوره داشتم که بچه رو تنها بذارم بره اون سر شهر. اقای همسر می گفت مواظبشون هستند ،الکی که نیست ولی من دلم رضایت نمی داد .اخه این جقله ها رو چه به سیرک .خیلی تو ذوقش خورد ولی من بازم خودخواه شده بودم و می گفتم نه !!!عسل هم قضیه ی سیرک و با یه پارک فراموش کرد .امروزم با بی حوصلگی شروع کردم .سه چهار تا کتاب گذاشتم بیرون که وقتی عسل رفت بشینم بخونم ولی اصلا حس خوندن هیچ کتابی و ندارم .یاد قبل افتاده بودم که چقدر درس و کار رو سرم ریخته بود و حسرت یه ریزه استراحت و اوقات فراغت و داشتم اما حالا حالم از این همه بیکاری بهم می خوره .بازم یه بغض اومده تو گلوم نشسته نمی دونم چرا ولی رهام نمی کنه .با این که همه چیز زندگی فعلا خوبه و مشکلی نیست ولی دلم به شدت گرفته . امروزم دلم نمی خواست عسل بره ولی با این کارم اونم بد عادت میشه و از مهد دلزده .نیم ساعت پیش بابا زنگ زد که حالم و بپرسه .گفتم خوبم .گفت نمیای اینجا؟ دلم می خواست برم ولی گفتم نه٬ کار دارم.حالا مجبورم تا عسل میاد خونه خودم و یه جور سرگرم کنم .
تا بعد....................................................................
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:25 توسط نجوا
|
به عاریت گرفتم تماشای حجم های سرد را
آذین بستم امتداد بی خودی ها را
در مسیری که فردا نداشت
و سرشار بود از تکرار دیروزها
پر شدم و خالی شدم از شوقی که هیچ گاه نفهمیدم
و راهی شدم برای درک بهتر هیچ !!!!
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:49 توسط نجوا
|
خودتم می دونستی این کار درست نیست،.پس این همه اصرار برای چی بود؟ اهان یادم رفت ،گفتی : مردا همشون نامردن . منم سرم و به تایید تکون دادم و.گفتم :اره ...واقعا مردا همشون نامردن و چند بار زیر لبم اروم تکرار کردم....چرا هنوزم مردا فکر می کنند عقل زنا به اندازه ی عقل یه گنجشکه ؟؟؟."می تونم یه اعتراف بکنم ؟"اره درست فکر می کنید عقل من از گنجشکم کمتره! می دونی دلم از چی می سوزه ؟وقتی که مجبورت بکنند پاتو از گلیمت درازتر کنی بعد بهت بگن :این کاری که کردی اشتباه بوده .خنده داره مگه نه ؟
پ ن :امشب دلم فقط گریه می خواد .فقط به خاطر دلم.........
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 1:43 توسط نجوا
|
" هرچه بگندد ٬نمکش می زنند " پس من با این همه حرف که تو دلم نگه داشتم و داره کم کم گندیده میشه چیکار کنم ؟نمک بزنم ؟پس با زخمای دلم چی کار کنم ؟زخم و نمک ؟هر چی سبک و سنگین می کنم درست از اب در نمیاد نه می تونم حرفامو به زبون بیارم نه می تونم مرهمی برا زخمام پیدا کنم چی کار کنم که هم زخمام خوب بشه هم حرفام نگنده ؟؟؟؟
تموم دیشب و به این فکر می کردم با این دسته گلی که به اب دادم چی کار کنم ؟چطوری جمعش کنم ؟بازم بچه شدی نجوا .بازم کارایی کردی که کلی پشیمونی به دنبال داشت .ای خدا کی می خوای یه عقل درست و حسابی به من بدی؟داره دیر میشه هاااااااااا
بی خیال اصلا حوصله ی این که بخوام تیریپ غم بر دارم و ندارم .همه چیز درست میشه .خدا بزرگه .یه کمی حرف گوش کن باشم خدا هم کمکم می کنه .دیگه خودش به این دیوونه بازی های من عادت کرده .می دونه بعضی وقتا خیلی کله خر میشم اینم می دونه که زود از کارم پشیمون میشم .خدا جون من و دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاب.........
از همه ی اینا گذشته باید بگم که عسلی دو روزه مهمون دعوت کرده اما نمی دونم چرا این مهمونش تشریف نمیارن .دیروز گفتم چرا دوستت نیومد ؟گفت خواب مونده بود .امروز حتما میاد .خلاصه کلی کلاس برا خودش گذاشته و مدام چپ میره و راست میاد٬ هی سفارش می کنه .میگه :مامان جلو السانا مؤدب باشیا ٬حرف زشت نزنیا ٬اون لباس خوشگلتو بپوش ٬خونه رو یه موقع کثیف نکنی ٬رفته سر یخچال میگه :وای مامان میوه ٬ما کیوی دوست نداریم ٬نارنگی بخرید که بتونیم پوست بگیریم ٬شبم قراره تو اتاق ما بخوابن ٬اخه میگه رو تخت خودش جاشون نمیشه .می بینید تو رو خدا ما به چه روزگاری افتادیم .فکر کنم یه کمی بزرگتر بشه ما باید بریم چادر بزنیم تو کوچه زندگی کنیم تا خانوم به مهموناشون برسن !!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 13:6 توسط نجوا
|
شب بود.....بلندترین شب سال ....
مثل همیشه قشنگ حرف می زدی
و من به جای هندوانه٬ حرفهایم را خوردم !
حافظ هم اینبار نتواست دلم باشد......
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 8:18 توسط نجوا
|