تبليغاتX
Lilypie من و عسل و امرسان

فهمیده ام که ؛ همه می خواهند بر فراز قله ها باشند ، ولی تمام خوشی و پیشرفت ،در حین صعود اتفاق می افتد .

فهمیده ام که ؛ ما وقت زیادی را صرف ارزو برای داشتن نداشته ها و غفلت از داشته ها می کنیم .

فهمیده ام که ؛ در برخی شرایط ،انسان فقط به دستی برای فشردن و قلبی برای درک کردن نیاز دارد .

فهمیده ام که ؛ از دادن گل به دیگران همان قدر خوشحال می شوم که از گرفتنش .

فهمیده ام که ؛ گفتن عبارت " من و ببخش " انقدر ها هم مشکل نیست .گفتن "بخشیدمت " مشکل تر به نظر می رسد .

فهمیده ام که ؛ خشم مانند باد مخالفی است که شعله ی خود را خاموش می کند .

فهمیده ام که ؛باید برای هر انچه داری شکر گذار باشی .هر چند که ممکن است به حد کافی نداشته باشی .

فهمیده ام که ؛ وقتی به کسی چیزی می اموزید ، بخشی از وجود خود را به اومنتقل می کنید .

فهمیده ام که ؛رفتار خوب همیشه مد روز است .

فهمیده ام که ؛ خدا هیچ کاری را تصادفی انجام نمی دهد .

فهمیده ام که ؛ چیزی که فقط چند لحظه دوام دارد ،ارزش یک عمر از خود گذشتگی را ندارد .

فهمیده ام که ؛ادم هایی که هنر درست زندگی کردن را اموخته اند ،مثل ان است که به قطب نما مجهزند .ممکن است که گاهی اوقات راه را اشتباه بروند ،ولی همیشه به مسیر درست باز می گردند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 12:21  توسط نجوا  | 

دیگه فکر نکنم دل و دماغ هیچ کاری برام باقی مونده باشه .تا یه مدتی اینجا رو  تعطیل می کنم.نمی دونم شاید 1 روز ،2 روز ،1ماه .....ولی حالا فقط می تونم بگم :
"تا اطلاع ثانوی مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد ."

همه چیز خوب است
تنها دلمان کمی گرفته
شاید امشب ببارد
باران دلتنگی
بر شالیزارهای سرزمین دل
ما راعجیب نیست
که در پستوی خانه ی دل
دغدغه ای همیشگی داریم
حالمان خوب است
فقط دلمان تنگ است ........

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 1:3  توسط نجوا  | 

چند وقتی میشه که خودم و گم کردم.میون این ادمای رنگین کمونی یه رنگ بودن کار سختی بود .شدم افتاب پرست .با هر کسی همنشین شدم رنگ اونو به خودم گرفتم تا رسوای جماعت نشم .دلم یک رنگی خودم و می خواد .کجا اون و جا گذاشتم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:29  توسط نجوا  | 

غربت خودم را احساس می کنم

غربتی در این دنیای غریب

شکوه شکفتن در من پژمرده

هیجان صدا در من شکسته

بغض در گلوگاه دقایقم خفه شده

و اشک ها یکی پس از دیگری بر گونه ی ارزوهایم می چکد!

آری !  آغاز دوباره زیستن و هزار بار مردن یعنی این

یعنی پانهادن در جاده ی بی انتهای هیچ

یعنی گم شدن در پستویی از تنهایی

یعنی در گور گناهانت خشکیدن

یعنی انگشتانت را در چرخ شعر له کردن

من فرق سپیده و شامگاه را نمی دانم

برای من همیشه همه چیز سیاه است

و شاید در اوج شادی هایم خاکستری رنگ شود

چهره ی هیچ کس را به یاد نمی اورم

کسی برایم به یاد ماندنی نیست

پرواز برایم ممکن نیست ٬چرا که نه فرشته ام ٬نه پرنده

من انسانم ٬انسانی از جنس خاک .....

                                                                                         " ؟؟؟؟؟ "

پ ن ۱:ازش خوشم اومد نوشتم .

پ ن۲:این مدت اینجا چقدر سوت و کور شده .درست مثل حال و هوای من .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:8  توسط نجوا  | 

میگه :الو ٬سلام

میگم :سلام ٬بفرمایید

میگه :مژگان خودتی؟

میگم :نه خیر ٬اشتباه گرفتید

میگه :مژگان اذیت نکن ٬خودتی دیگه

میگم :اقای محترم اشتباه گرفتید و قطع می کنم .

۱ساعت بعد یه شماره ی دیگه !

میگم :بله ٬بفرمایید

میگه :مژگان خیلی لوسی ٬چرا اذیت می کنی خوب ؟من رضا هستماااا

میگم :اقای محترم اشتباه گرفتید ٬لطف کنید مزاحم نشیدددد.

میگه :خانم صداتون خیلی  شبیه مژگانه٬الانم  اشکال نداره شما به جای مژگان با من حرف بزنید. (حالا این وسط هم عسل از سرو کوله من داره بالا میره ومن طبق عادت دارم فریاااااد می زنم : نکن مـــــا مــــا ن!!!)

عصبانی میشم ٬گوشی و قطع می کنم .باز زنگ می خوره ۱بار ۲٬بار... کلافه ام می کنه .خاموشش می کنم .

اس ام اس پشت اس ام اس .یکی نیست بگه: ابله! اول طرفت و بشناس بعدشروع به دادن  اس ام اس عاشقانه کن ...........

 

 پ ن ۱:میگم این ایرانسلم عجب ویروس خطرناکی شده  ٬خیلی ها رو دوباره مریض کرده !!!!!

پ ن ۲:برای بار چندمه که چنین اتفاقی میفته .شماره های غربیه رو وقتی جواب میدم ٬این طوری از اب در میاد .وقتی هم جواب نمیدم اشنا بودند و کلی هم شاکی که چرا جواب ندادی .حالا این وسط من چیکار باید بکنم ؟با چه علمی اشنا رو از مزاحم تشخیص بدم ؟هان ؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:54  توسط نجوا  | 

دیگه اعصاب برام نمونده .الحمد الله این هفته ی گند هم تموم شد .اخیششششش فردا جمعه است و مجبور نیستم بازم با عسل سر و کله بزنم .این یه هفته حسابی خسته شدم .وقتی عسل میرفت مهد یه نفس راحت میکشیدم .خیلی اذیتم کرد .تا وقتی تو خونه بود این صورتم قرمز میشد و مخم مدام سوت میکشید.نمی دونید که چی به سرم اورد .حالا همه چی از کجا شروع شد ؟از یه نصیحت کوچولو که تو مهد بهش کرده بودند .آخه هفته ای یه بار از مهد زنگ می زنند و درباره ی رفتارای خونشون می پرسند که خوبن یا بد .چی کار می کنند ٬با چه رفتارشون مشکل داریم و از این جور چیزا .منم چندتا از کارایی رو که می کرد و گفتم مثلا یکیش نگه داشتن wc بود که هم خودش اذیت میشد و هم من واذیت می کرد.  یکی دیگه هم تازگی ها شروع به ناخن جویدن کرده بود .اونا هم به صورت غیر مستقیم بهشون میگن که مثلا انجام این کارا بده .بعد از این که من اینا رو به مربیش گفتم ٬اونم اول غیر مستقیم گفته بود و چون اثری روش نداشت مجبور شده بود که مدام برای رفتن به wcبهش تاکید کنه .خانومم بهش بر خورده بود و قصد داشت که دیگه مهد نره .اول بار من قضیه رو نمی دونستم.موقع رفتن که میشد ٬می گفت نمیرم و حوصله ندارم .روز اول گفتم خوب بذار بمونه خونه فردا خودش دلش تنگ میشه می خواد بره (بر حسب تجربه ای که پیدا کرده بودم ) ولی دیدم خیر ٬فردا هم همین برنامه بود .گفتم چرا نمی خوای بری ؟گفت :خاله هی به من میگه عسل" ج ی ش "داری ؟نا خنامو نگاه می کنه میگه ناخناتو موش خورده .من دیگه دوسش ندارم .و این بود که این یه هفته رو با زجر دادن من و تو سر و کله ی هم زدن به مهد رفت .با مربیش صحبت کردم گفت :من دیگه چیزی بهش نمیگم شما هم تو خونه چیزی بهش نگید تا ببینیم چی میشه .ولی خدایی سر و کله زدن با بچه خیلی سخته .من که صبرو تحملم خیلی کم شده .زود جوش میارم .الانم با کلی منت پا شد رفت .تو اعتصاب غذایی هم خودشو قرار داده و اصلا تو خونه لب به غذا نمیزنه.بعدم هی میگه برا من تغذیه نذاریا من نمی خورم .منم دوبل براش تغذیه میذارم .عصر که بر میگرده می بینم همه رو خورده .اینا رو که من می نویسم فکر نکنید که با یه بچه ۴٬۵ ساله طرف هستما نه٬ به خدا انگاری  با یه نوجوون سر و کار داری ٬زود رنج ٬حساس ٬کمی هم مغرور.خیلی وقتا در مقابل رفتاراش کم میارم .مامانم میگه باهاش مثل بچه ها رفتار نکن چون مثل یه ادم بزرگ همه چیزو میفهمه .نقطه ضعفای من دستش اومده و مثل یه سلاح در مقابل من ازش استفاده می کنه .جدیدنم خانم چشم و گوشش یه ریزه باز شده  .مدام جلوی اینه ایستاده و به سر و وضعش میرسه .وقتی می خوایم بریم بیرون صد بار کلاهش و این طرف و اون طرف می کنه تا مبادا حالت موهاش به هم بخوره. دخترای خیابون و دید می زنه و مد ازشون یاد میگیره .بعدم یه حرفایی  می زنه که من دهنم وا می مونه .چند شب پیش ایستاده بود جلوی اینه و موهاشو هی این طرف اون طرف می کرد بعد اومده میگه :"می خوام موهامو مثل این پسرای جوون ٬خوشگل بکنم ٬ولی نمیشه "گفتم چطوری؟ بعد با دست نشون داد که اینجا نمی تونم بهتون نشون بدم ولی فهمیدم که می خواد موهاشو فشن بکنه .حالا این بزرگ بشه چی می خواد بشه من نمی دونم !!! ولی به غیر از این اذیتا و حرص دادنا یه حرفایی می زنه که کلی من و می خندونه ."این که میگم سکرته لطفا جایی درز نکنه"!دیروز سرویسشون نیومده بود و یه نفر دیگه رو جای اون فرستاده بودن .عصری که بر گشت بهش گفتم عسل چرا عمو صادقی نیومده بود .گفت مامان به کسی نگیا ٬گفتم باشه چی شده بود ؟گفت عمو صادقی رفته بود حموم ٬پاش رو صابون رفته بود ٬خورده بود زمین ٬شلوارش پاره شده بود دیگه شلوار نداشت ٬رفته بود بده شلوارش و بدوزند.حالا این قضیه از کجا به گوش اینا رسیده بود و من نمی دونم .فقط بین خودمون باشه ها به کسی نگیداااااااااااااااااا

پ ن : ببخشید که طولانی شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:9  توسط نجوا  | 

دیشب عسل بهم می گفت :مامان خیلی خوابم میاد اما دلم می خواد گوسفندا رو بشمارم. گفتم :خوب بشمار ،گفت :نمیشه .وقتی چشمامو می بندم ابر بالای سرم نمیاد تا توش گوسفند باشه ،من بشمارم .گفتم یعنی چی؟گفت تو برنامه کودک وقتی می خواستند گوسفندا روبشمارند ابر میومد بالای سرشون که توش گوسفند بود .من که ابر ندارم چطوری بشمارم ؟.گفتم خوب به گوسفندا فکر کن بعد بشمار .گفت :نمیشه اخه شیطون الان تو فکرمه (اخه وقتی کار بد می کنه بهش میگم شیطونه اومده تو فکرت بهت میگه این کار بد و بکن تا کسی دوست نداشته باشه )گفتم :خوب به شیطون بگو بره گفت :نمیره .بعدم اصرار کرد که من چشمامو ببندم ببینه ابربالای سرم درست میشه یا نه .با کلی حرف  زدن راضیش کردم که اون الکیه و بی خیال گوسفند شمردن بشه و بخوابه .بعد یاد بچگی خودم افتادم .وقتی برنامه کودک می دیدم .بلفی و لی لی بیت ٬سفید برفی ،گالیور ،memol ٬وروجک و اقای نجار .همیشه دلم می خواست یه ادم کوچولو داشته باشم .اون زمانی که مِمُل و می ذاشتند خیلی به دختر مهربون حسودیم میشد .دلم می خواست منم یه ادم کوچولو مثل ممل داشته باشم .گاهی فکر می کردم وقتی منم تو اتاقم نیستم ادم کوچولو ها از خونشون میان بیرون .بعد اروم اروم میومدم پشت در اتاقم و از سوراخ کلید در تو اتاقم و نگاه می کردم ،اما خبری نبود .گاهی باهاشون حرف می زدم .می گفتم بیاین بیرون .من باهاتون کاری ندارم .الان که بهش فکر می کنم چقدر از کارام خنده ام میگیره .چه دوران خوبی بود. چقدر انتظار میکشیدم تا ممل شروع بشه و من مثل مجسمه جلوی تلویزیون می نشستم و تو افکار خودم غرق می شدم .من و ادم کوچولوم ...... سالها از اون روزها گذشت  و خدا یه ادم کوچولو بهم داد .یه وروجک٬ درست مثل وروجک اقای نجار که تنها  کاری که بلده  ریخت و پاش و خراب کاری وشیطنته.فقط وروجک من مثل اون٬ نامرئی نیست ٬یه راز هم نیست . وروجک من ،ادم کوچولوی من٬ داره روز به روز بزرگتر میشه .قد میکشه٬ اما هنوزم برام همون ادم کوچولوی دوست داشتنیه .

دلم می خواد براش مامان خوبی باشم ولی نیستم .اصلا مامان خوبی نیستم !!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 10:36  توسط نجوا  | 

 به تموم وعده هایی که دادی ایمان دارم . می بینی الان چقدر دلم ارومه !

 این ارامش و ازم نگیر ٬حالا که این طوری بند دلم و"با امید"٬ به ضریح اجابت تو گره زدم.

 

پ ن۱:اگر رد می کنی٬ رد کن ولی من ،به جز درگاه تو جایی ندارممممم. 

پ ن۲ :به دست یاری٬ اگر که نگیری٬ تو دست دلم را ،دگر که بگیرد؟ /به آه و زاری٬ اگر نپذیری ،شکسته دلم را ،دگر که پذیرد؟

پ ن۳ :بعد از مدت ها شنیدن این اهنگ  افتخاری چه آرامش عجیبی بهم بخشید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 13:5  توسط نجوا  |