تبليغاتX
Lilypie من و عسل و امرسان







من و عسل و امرسان

قصه ی 71

این روزا زیاد با خودم حرف می زنم

به نظرتون دیوونه شدم ؟؟

شاید!!!

اما فهمیدم هیچ کس جز "من " نمی تونه درکم کنه...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0:5 توسط نجوا |

قصه ی 70

میگم: اینقدر اذیت نکن .این کارا بده٬خوب نیست .

میگه :عجب غلطی کردم به دنیا اومدم .هی نمی خواستم به دنیا بیام ٬من و به دنیا اوردی و بزرگم کردی .من دلم می خواست کوچیک باشم .

من :

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:37 توسط نجوا |

قصه ی 69

همیشه همین بودی!

رو به روی من که می نشینی ٬نگاهت از همیشه خسته تر است

و لب هایت از همیشه بسته تر ...

نمی دانم به چه فکر می کنی

اما همیشه تلخ به نظر می اید .

جالب است !باز هم تکرار شدیم

همیشه همین بوده ...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:4 توسط نجوا |

قصه ی 68

اونقدر حس و حالم تکراری شده که جایی برا نوشتن نذاشته .هر کاری می کنم که خودم و از این حال و هوا دور کنم فایده ای نداره .بازم ته دلم همون غصه ی همیشگی هست .تا کی باید خودم و پشت این نقاب بی خیالی قایم کنم .تا کی باید بی هدف و امید این مسیر خشک و کویری و طی کنم ؟یاد بچه گی هامو ارزوهایی که داشتم افتادم . چه چیزایی و تو سرم پرورش می دادم و شوق رسیدن بهشون چقدر هیجان برام به وجود میاورد . اما حالا حتی ارزو کردنم برام شده یه ارزو .خیلی خسته ام .بی زحمت هر جایی خوابم برد همون جا خاکم کنید دیگه حوصله ی بلند شدن ندارم !!!


 

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:28 توسط نجوا |