به نظرتون دیوونه شدم ؟؟
شاید!!!
اما فهمیدم هیچ کس جز "من " نمی تونه درکم کنه...
میگه :عجب غلطی کردم به دنیا اومدم .هی نمی خواستم به دنیا بیام ٬من و به دنیا اوردی و بزرگم کردی .من دلم می خواست کوچیک باشم .
من :![]()
![]()
![]()
رو به روی من که می نشینی ٬نگاهت از همیشه خسته تر است
و لب هایت از همیشه بسته تر ...
نمی دانم به چه فکر می کنی
اما همیشه تلخ به نظر می اید .
جالب است !باز هم تکرار شدیم
همیشه همین بوده ...
اونقدر حس و حالم تکراری شده که جایی برا نوشتن نذاشته .هر کاری می کنم که خودم و از این حال و هوا دور کنم فایده ای نداره .بازم ته دلم همون غصه ی همیشگی هست .تا کی باید خودم و پشت این نقاب بی خیالی قایم کنم .تا کی باید بی هدف و امید این مسیر خشک و کویری و طی کنم ؟یاد بچه گی هامو ارزوهایی که داشتم افتادم . چه چیزایی و تو سرم پرورش می دادم و شوق رسیدن بهشون چقدر هیجان برام به وجود میاورد . اما حالا حتی ارزو کردنم برام شده یه ارزو .خیلی خسته ام .بی زحمت هر جایی خوابم برد همون جا خاکم کنید دیگه حوصله ی بلند شدن ندارم !!!