تبليغاتX
Lilypie من و عسل و امرسان

شاید نتونم حس و حال دو روز پیشم و به زبون بیارم .اون وحشتی که بهم دست داد .همه چیز تو یه لحظه اتفاق افتاد ،تو یه چشم به هم زدن !

روز یکشنبه بود .داشتم به عسل صبحونه می دادم یه لحظه اومد تو اتاقش تا از کمدش نمی دونم چی و برداره .من اصلا حواسم بهش نبود و داشتم تلویزیون  نگاه می کردم ، صداش کردم " عسل بیا لقمه تو بخور "که یه دفعه صدای جیغش بلند شد ، هراسون پریدم تو اتاق و دیدم کمد افتاده روش وعسل به طور کامل زیر کمد رفته بود .نفهمیدم چطوری کمد و از روش بردارم .تو اون یه لحظه فقط تو این فکر بودم که دیگه عسلم از دستم رفت .خیلی وحشتناک بود .کمد و که از روش کنار زدم تا دیدم عسل سالمه از ته دل یه نفس راحت کشیدم .نمی دونم چی بود معجزه ،لطف خدا ولی هر چی بود عسل من واز مرگ نجات داده بود .تو اون لحظه تموم تنم می لرزید ،زبونم بند اومده بود .عسل و کشیدم بیرون و تو بغلم گرفتم فقط نگاهش می کردم تا ببینم سالمه یا نه .شکر خدا فقط چهار تا از انگشتاش ضرب دیده بود و سیاه شده بود .یک ساعت فقط گریه می کردم .تصور اون صحنه و این که می تونست چه اتفاق بدی بیفته عذابم می داد .زنگ زدم به اقای همسر و اون سریع خودش و رسوند . احتمال می دادم انگشتاش شکسته باشه ولی با عکسبرداری فقط مشخص شد که ضرب دیدگیه .

برا هرکسی که اتفاق و تعریف کردم گفت برو خدا رو شکر کن که بهت خیلی رحم کرده .نمی دونم اگه اون روز در کمد سپر عسل نشده بود من چه خاکی تو سرم می ریختم .

از اون روز توجهم بهش بیشتر شده  و نسبت به بازیگوشی هاش حساسیت کمتری نشون می دم .این و فهمیدم که اگه بخوام ناشکری کنم خدا می تونه تو یه لحظه همه ی دار و ندارم و بگیره .

به نظرم این حرف دکتره خیلی قشنگ اومد که بچه ها فرشته هایی رو به همراه دارن که لحظه به لحظه مراقبشون هستند وگرنه روزی هزار اتفاق براشون میفتاد.

بازم خدایا شکرت به خاطر این همه لطف و بزرگیت .

الان نوشت :دارم وبگردی می کنم .سرم گرم خوندنه .بوی سوختنی میاد . با خودم میگم اااااااااااااااااا ه ه ه کی باز غذا سوزونده ،بوی گندش خونه رو برداشت.اما انگاری بوش خیلی شدیده .آره مادر بو از آشپزخونه ی خودم بود.
ما ناهار نداریم دیگه

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:0  توسط نجوا  |