تبليغاتX
Lilypie من و عسل و امرسان







من و عسل و امرسان

قصه ی 87

خوشبختی ، نامه ای نیست که یک روز ، نامه رسانی ،

زنگ در خانه ات را بزند ،

آن را بر دست های منتظر تو بسپارد.

خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه

خمیر نرم شکل پذیر.....

 به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی

اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان

 باشد و نه هیچ چیز دیگر

خوشبختی را چنان هاله هایی از رمز و راز ،

لوازم و شرایط ،اصول و قوانین پیچیده

ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده 

در شناختش شویم

                                    *نادر ابراهیمی*

قبلنا خوشبختی در نظر من چیز دیگه ای بود ٬یه چیز دست نیافتنی ! اما مدتی ست جور دیگه ای دارم به این مسئله نگاه می کنم .الان از درون کاملا احساس خوشبختی می کنم .خوشبختم چون تموم اعضای خانواده ام و سالم و سلامت کنار خودم دارم و این یعنی بزرگترین نعمت ٬بزرگترین ثروت .من همه ی سختی های زندگی رو در قبال این نعمت بزرگ به جون می خرم .

خدایا این خوشبختی و از من نگیر!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:32 توسط نجوا |

قصه ی 86

دیروز با شنیدن خبر تصادف یکی از آشناها یه روز فوق العاده بد و سپری کردم .با این که یکی از آشناهای دور به حساب میومدن اما اینقدر این حادثه دلخراش وبد بود که حسابی من و در گیر خودش کرده و از لحاظ روحی کاملا به هم ریخته شدم .تو این حادثه پدر و مادر نگین کوچولو جون خودشون و از دست دادن و حالا اون مجبور این مسیر طولانی زندگی رو بدون حضور اونها طی کنه .بیقراری های اون من و به فکر عسل انداخت .که اگر روزی من کنارش نباشم اون چی کار خواهد کرد .امروز همه اش به نگین فکر کردم .به این که امسال بدون حضور پدر و مادر به کلاس اول خواهد رفت و از این به بعد باید دور خیلی از ارزوهاشو خط بکشه .اونقدر این مسئله فکر من و مشغول کرده بود که ناخود آگاه از عسل پرسیدم اگه یه روزی من نباشم ،برم یه جای دور و دیگه بر نگردم تو چی کار می کنی؟و اون در جواب من با خونسردی کامل جواب داد:هیچی بابا میره یه زن ِ دیگه میگیره اونم میشه مامانم

بشکنه این دست که نمک نداره  

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:1 توسط نجوا |

قصه ی 85

حسام ٬برادر زاده ی ۴ساله ی من٬ دیروز سرما خورده بود .

امروز عسل می گفت :یه چیزی و می دونی مامان

گفتم چی رو؟

گفت :حسام آنفولانزای خوکی گرفته

من نمی دونم حالا اینابرای چی اخبار گوش میدن ٬حتما باید از جیک و پیکِ همه چیز سر در بیارن .ای مادر بچه هام بچه های قدیم !

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 20:44 توسط نجوا |

قصه ی 84

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم

و دیدم زندان هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنونِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکسِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعتِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!


"یغما گلرویی"

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:39 توسط نجوا |

قصه ی 83

دیروز با آقای همسر رفته بودیم بیرون .انضباط رانندگی آقای همسر که یادتون هست؟؟بله دیروز هم ما با همون "قوانین " داشتیم مسیر و طی می کردیم که به یه پیچ رسیدیم و آقای همسرم با خیال راحت پشت سر یه کامیون داشت حرکت می کرد.من که باز دوباره کلافه شده بودم اصرار به گرفتن سبقت کردم که آقای همسر مخالفت کردندو گفتند خیر،  نمی شود .در همین حین یه خانم که نشون می داد کاملا در امر رانندگی تسلط دارند با اطمینان کامل و چنان اعتماد به نفسی در یک چشم به هم زدن شروع به گرفتن سبقت از ما و کامیون کرد که من تو حسرتش موندم و شروع کردم به آقای همسر غر زدن که ای بابا رانندگی این خانمه رو نگاه کن هی میگن زنا رانندگی بلد نیستند بابا جرات اون بیشتر از توست و از این حرفا که بلافاصله بعد از رد کردن پیچ مشاهده کردیم که بله ه ه ه ه ه خانم ِ انچنان به بلوارچسبیده و مچاله شده بود که نگو.طفلک مات و مبهوت تو ماشین نشسته بود و از ترس مثل موش شده بود . آقای همسر ما هم با دیدن این صحنه شیر شدند وشروع به ضد حال زدن کردن .

نتیجه :بنده قبول کردم که دیگه نباید تو رانندگی با اقای همسر نظر بدم چون به هیچ وجه شانس ندارم یا سر و کله ی پلیس پیدا میشه یا اتفاقای این چنین میفته که من به کل ضایع بشم م م م

بعدن نوشت :تا اطلاع ثانوی اسم وبلاگ تغییر یافت .

دلیل این نامگذاری :به دلیل این که تابستانِ من و عسل در کنار یخچال و خوراکی های داخلش داره سپری میشه

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:57 توسط نجوا |

قصه ی 82

میگن وقتی رنگ خدا تو زندگیت کم رنگ بشه، وقتی ایمانت ضعیف بشه، خوشی واقعی سراغت نمیاد .همیشه یه غم و دلتنگی تو وجودت هست که با هیچ چیز درمان نمیشه .حتی اون موقع هایی هم که احساس شادی می کنی اون غصه هه یه جایی تو دلت خونه داره٬انگاری همیشه یه ترس و اضطراب همراهتِ ٬ حتی اگه صد نفر پشتت باشند و حمایتت کنند بازم احساس بی تکیه گاهی می کنی ٬هیچ چیزی نمی تونه تو رو راضی کنه ،همه چیز برات پوچ و بی ارزش میشه .
من بهش رسیدم درست میگن .فقط کافیه یه بار امتحان کنی و دلت و محکم ببندی به خدا. انگاری همه چیز خود به خود حل میشه ،گله هات کم میشه ،دیگه احساس تنهایی نمی کنی حتی اگه هیچ کسی کنارت نباشه ،همه ی سدهای بین راهت و به راحتی می تونی خراب کنی و به هدفی که داری برسی ٬تو دلت مدام احساس رضایت می کنی ٬چیزای الکی تو رو نمی تونه از پا در بیاره .غم و غصه ی بیخودی نمی خوری اون موقع است که شادی حقیقی میاد و میشه همنشین لحظه هات.باور نداری ؟یه بار از ته دل بهش اعتماد کن ،به حرفاش گوش بده ،عاشقش بشو ببین چطور هواتو داره و کمکت می کنه.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:30 توسط نجوا |