رو به روی من که می نشینی ٬نگاهت از همیشه خسته تر است
و لب هایت از همیشه بسته تر ...
نمی دانم به چه فکر می کنی
اما همیشه تلخ به نظر می اید .
جالب است !باز هم تکرار شدیم
همیشه همین بوده ...
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:4  توسط نجوا
|
یادم باشد فردا حتما ناز گل را بکشم حق به شب بو بدهم و نخندم دیگر به تر ک های دل هر گلدان ! و به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا زندگی شیرین است زندگی باید کرد و بدانم که شبی خواهم رفت و شبی هست که نباشد پس از ان فردایی !