تبليغاتX
Lilypie من و عسل و امرسان - قصه ی 72

من هم حق دارم

یک اسم ساده نصیبم شود

کسی برایم سیب بیاورد

دمی بخندد ،نگاهم کند

با من سخن بگوید

هر شب  خواب می بینم که اسمانم صاف شده است

عجیب است

من به دنیا نیامده ام که تو از من فرار کنی

من مایلم قدری سکوت کنم

مرا نامی بوده است

که گاه از شنیدن نابهنگامش برمی گردم!

چشم می گردانم در اسمان و زمین

تا تاریخ بودنم را تماشا کنم

من مرده ام و نمی دانم ...

و زندگی همین است

که باشی و تماشا کنی

فرو رفتن ،تاریکی و بعد.......سکون

.

.

گاهی هنوز میمیرم !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 20:25  توسط نجوا  |