تبليغاتX
Lilypie من و عسل و امرسان - قصه ی 75
ای مهربان خدای

گم گشته ام تو بودی و کردم چو دیده باز

دیدم به آسمان و زمین و به بام و در

تابنده نور توست

هر جا ظهور توست

دیدم به هیچ نقطه تهی نیست جای تو

خوش می درخشد از همه سو جلوه های تو

ای مبدا ء وجود!

از کثرت ظهور٬ نهان شدی که کیستی

از هر چه ظاهر است ٬تویی آشکار تر ...مستور نیستی

نزدیک تر زمن به منی ٬دور نیستی

تو آشکاری ٬ من زین میان گمم

کور ار نبیند ٬ این گنه آفتاب نیست

نقص از من است ٬ورنه رخت را حجاب نیست .

" ؟ "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:21  توسط نجوا  |