تبليغاتX
Lilypie من و عسل و امرسان - قصه ی 76

شیرین ؛دوست جدیدمه .دوست که نه ولی یه مدتی هست که با هم همصحبت شدیم .6ساله که ازدواج کرده و به جای بچه یه سگ و بزرگ می کنه. شیرین تموم حس های مادریش و با اون تخلیه می کنه. اول بار " کی جی " به نظرم با مزه میومد٬ تموم کاراش ،بازیگوشی هاش ،اون جست و خیز کردناش خیلی برام جذاب بود اما وقتی فکر کردم که تو اون خانواده داره نقش یه بچه رو بازی می کنه یه جوری برام غیر قابل تحمل شد .شیرین می گه بچه دوست ندارم وجودش مانع این میشه که من به تفریحاتم برسم ،به خودم و کارایی که دوست دارم ،. این حرفش به نظرم از روی خودخواهی بود.منم گاهی اوقات که به خاطر عسل مجبور بودم بعضی کارها رو کنار بزارم چنین فکرایی به سرم می زد اما حالا به بودنش افتخار می کنم .این که صدام می کنه ،بغلم می کنه و احساساتشو نسبت به من می تونه به زبون بیاره.دیشب شیرین مدام صدا می کرد " کی جی مامان بیا اینجا "و من هر بار پس از شنیدن این حرف حالت تهوع می گرفتم .می گفت :دخترم خسته شده ،دخترم جوراب دوست داره ،دخترم فردا تا ظهر خوابه و من فقط تو دلم به حرفاش می خندیدم .نمی دونم چرا ولی یه مرتبه یاد شیرین جون و بیتا جون افتادم که چقدر برای رسیدن به مادر شدن دارن تلاش می کنند و هر نوع سختی رو تحمل می کنند . در عوض یه نفر دیگه به خاطر خودخواهی ازداشتن این نعمت بزرگ فرار می کنه .شیرین جوری کی جی و بغل می کرد و ناز و نوازشش می کرد که نگو ،جوری از ته دل بوسش می کرد که ادم می موند .درسته که هر حیوونی بودنش یه نوع وابستگی رو به وجود میاره ولی هیچ وقت نمی تونه جای بچه رو برای ادم پر کنه .این مدت خیلی از این منظره ها دیدم که فکر من و این طوری به خودش مشغول کرده ."تامی " هم پسر یکی دیگه از دوستامه .جالبه نه ؟از بچه به خاطر دردسرهاش فرار می کنند و پناه به یه حیوون بی زبون میارن .که مطیع باشه که سر و صدا و شیطنت نداشته باشه عده ای هم هستند که فقط به خاطر این که ادای ادمای متمدن و در بیارن حیوونشون میشه بچشون .نمی دونم چی باید بگم !.دیدن این صحنه ها برام خیلی اموزنده بود .الان از داشتن عسل خیلی احساس رضایت می کنم این که داره بزرگ میشه ،روز به روز چیزای جدید یاد می گیره ٬گاهی حرصم میده و گاهی شادم می کنه حرکاتشم هیچ وقت برام یکنواخت و تکراری نیست .دختر خودمه .از وجود خودم ،هم جنس خودم وقتی صداش می کنم "دخترم، مامان" کسی بر نمی گرده و با تعجب بهش نگاه نمی کنه .من متمدن و با کلاس نیستم .من به داشتن بچه و مادر بودنم افتخار می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:14  توسط نجوا  |